یادداشتی از حسین دهلوی و سیمین میثمی
خبرگزاری میزان- خبرگزاری میزان - در این یادداشت سعی شده است نکاتی پیرامون شعر و کلام نویسنده کتاب «از مقدمه ها» مطرح شود.
تاریخ انتشار: 14:28 - 17 آبان 1394
- کد خبر: ۹۶۱۱۷
به گزارش خبرنگار ادبیات خبرگزاری میزان ، در این یادداشت  سعی شده است نکاتی پیرامون شعر و کلام نویسنده کتاب «از مقدمه ها» مطرح شود که در اختیار خبرگزاری میزان قرار داده اند. در ادامه این یادداشت را باهم می خوانیم:

مقدمه

شعر فارسی از آغاز تا امروز فراز و نشیب بسیاری دیده و همچون كالایی موروثی و البته گران بها دست به دست گشته تا به ما رسیده است. این طفل چندهزار ساله گاهی به ناحق سیلی خورده و گاه در دامن ناپدری بالیده؛ گاه با تحقیر و سركوب، جلوی رشدش گرفته شده و گاهی چنان درّ یتیمی سرگشته و تنها مانده و در جایی كه نباید – چه دربار، چه بازار- به نمو رسیده است.
حال آینده ی این طفل (در زمانه ای كه انسان در چندصدایی سرسام می گیرد) در دستان ماست. اما سوال این است كه در دامن چه كسی باید رشد كند؛ صرفا در دامن شاعران و یا تنها در دامن متخصصان ادبیات؟

شعر چیست؟

هرچند نمی توان برای هنر حد و مرز و فرمولی خاص در نظر گرفت و به نظر نویسنده ی این سطور كسی كه هنر را صرفا با خط كش و تعاریف شخصی خود اندازه بگیرد، كاری بیهوده كرده است؛ اما به کمک تعاریف بزرگان و متخصصان، می توان چهره ی روشنی از آثار هنری از جمله شعر به دست آورد تا تفاوت شیر و شیرابه مشخص گردد.

«شعر، گرهخوردگی عاطفه و تخیل است كه در زبانی آهنگین شكل گرفته است.» (شفیعی كدكنی، 1370: 39)

در این تعریف پنج عنصر اصلی دیده می شود كه هر شعر به گونه ای از هر كدام از این پنج عنصر (عاطفه، تخیل، زبان، آهنگ و شكل) برخوردار است.

پس با توجه به تعریف استاد شفیعی، نه به هر نوشته ی موزون می توان شعر گفت‌ و نه به هر نوشته ی ناموزون. بلکه مجموعه ی این عناصر در کنار هم و پیوندشان با یکدیگر، «شعر» را می سازد. بنا به گفته ی استاد، «عاطفه یا احساس، زمینه ی درونی و معنوی شعر است به اعتبار كیفیت برخورد شاعر با جهان خارج و حوادث پیرامونش.» (شفیعی كدكنی، 1393: 87)

گاهی نبود عاطفه در اشعار آقای جنتی موج می زند. به طوری كه گویی شاعر به عمد سعی در حذف این عنصر اساسی دارد:

ﺍﻭ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩﺍﺳﺖ؟
ﺭﻭﯼ ﺣﺮﻑ ﺣﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩﺍﺳﺖ!
ﺗﻦ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﻭﺭ ﻧﺎﮐﺴﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩﻩﺍﺳﺖ
ﺍﻭ ﻓﺮﯾﺐ ﺯﺭﻕ ﻭ ﺑﺮﻕ ﺩﻫﺮ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖﮐﻢ،
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺮﭼﻢ ﺳﺘﻢ ﻧﺒﺮﺩﻩﺍﺳﺖ
ﺍﻭ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩﺍﺳﺖ؟
ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩﺍﺳﺖ
ﺗﺮﺱ ﺭﺍ ﺯ ﺭﻭﯼ ﺿﻌﻒ، ﻣﺼﻠﺤﺖ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩﺍﺳﺖ!!
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪﺳﺖ
ﺍﺯ ﺧﻄﺮ ﮔﺬﺷﺘﻪﺍﺳﺖ
ﺗﺎ ﻣﮕﺮ ﮐﻪ ﺩﻓﻊ ﺷﺮ ﮐﻨﺪ
ﺯ ﺧﯿﺮ ﺳﺮ ﮔﺬﺷﺘﻪﺍﺳﺖ!
ﻣﺎ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟!
ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﻧﺸﺴﺘﻪﺍﯾﻢ
ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ!!

همان طور که قابل مشاهده است، عنصر عاطفه و خیال در این نوشته به چشم نمی خورد و یا بسیار ضعیف است. در واقع چیزی غیر از نظم صرف نیست.

«هر نظم بندی فنی را نمی توان «شعر» شمرد. عروض یک مقوله است و شعریت مقوله ای دیگر.» (حریری، 1372: 20) استاد دهخدا می نویسد: «فرق میان شعر و نظم آن است که موضوع شعر عارضه ی مضمونی و معنوی کلام است، در حالی که موضوع نظم عارضه ی ظاهری کلام است. به عبارت دیگر، موضوع شعر در احساس برانگیز بودن و سپس تاثیرات بی شائبه ی شاعر بودن خلاصه می شود، ولی نظم فقط سخن موزون و مقفی است.» (ضابطی جهرمی، 1378: 17)

همچنین در غزلواره ی زیر:

یك تن شكوه رزم تو را شایگان نگفت
شایسته ی تو آنچه كه بایست، آن نگفت
هركس كه رفت بر سر منبر به نام تو
جز ناله های العطشت داستان نگفت
تا اشك خلق را به در آرد ز چشم خشك
جز مشك آن سوار ابرقهرمان نگفت

از نظر زبانی، این غزلواره مشکلات متعددی دارد که به عنوان مثال به یکی از آن ها اشاره می کنم. به نظر می رسد استفاده از فعل «به درآرد» برای واژه ی «اشک» و در غزلی کلاسیک («کلاسیک» به اعتبار سبک) چندان مناسب نیست. در زبان روزمره و عامیانه، به جای «اشک ریختم» از اصطلاح «اشکم دراومد» استفاده می کنیم. و یا به جای گفتن جمله ی «باعث گریه ی من شد» می گوییم «اشکمو درآورد!». گویا شاعر قصد داشته است این اصطلاح را به دلخواه خودش و با افزودن حرف اضافه ی «به» به پیشوند فعل، رنگ و بویی ادبی ببخشد و وارد زبان فاخر شعر فارسی کند، اما به نظر می رسد این استفاده ی نابجا از الفاظ و اصطلاحات، لطمه ی جدی به این غزلواره وارد کرده است.

همچنین باید توجه داشت که عاطفه جزء لاینفك غزل است. شاید اگر این ابیات در قالبی غیر از غزل ارائه می شدند، بهتر بود. فلذا باید در نظر داشت كه این نظم ها (صرف داشتن وزن) نه تنها «شعر» نیست، بلكه حتی اطلاق عنوان «غزل» به آن ها، نمی تواند خالی از اشکال باشد. (به همین دلیل از لفظ غزلواره استفاده شد.) 

با ارائه ی تعریفی از غزل، به سهولت می توان به صحت این ادعا پی برد. بدین منظور، ابتدا به بیان معنای لغوی آن، و سپس به تعریف آن در اصطلاح شعر فارسی می پردازیم.

-    معنای لغوی

در لغت نامه ی دهخدا، ذیل واژه ی غزل آمده است: سخن گفتن با زنان و عشقبازی نمودن (منتهی الارب). حدیث زنان و حدیث عشق ایشان کردن (آنندراج). محادثه با زنان (اقرب الموارد). بازی کردن به محبوب. حکایت کردن از جوانی و حدیث صحبت و عشق زنان (غیاث اللغات).

همچنین استاد معین در فرهنگ فارسی، واژه ی غزل را این گونه معنا کرده است: 1- عشق بازی کردن. 2- حکایت کردن از عشق به زنان. 3- شعری مرکب از چند بیت که دارای یک وزن بوده و آخر مصراع اول با آخر مصراع های دوم هم قافیه باشد.

-    معنای اصطلاحی

در کشاف اصطلاحات الفنون آمده: غزل اسم از مغازله است به معنی سخن گفتن با زنان و در اصطلاح شعرا عبارت است از ابیاتی چند متحد در وزن و قافیه، که بیت اول آن ابیات مصرع باشد فقط، و مشروط آن است که متجاوز از دوازده هم نباشد، اگر چه بعضی شعرای سلف زیاده از دوازده هم گفته اند. فاما الحال آن طریقه غیرمسلوک است. و اکثر ابیات غزل را یازده مقرر کرده اند، و هر شعری که زیاده بر آن بود آن را قصیده گویند، و در غزل غالباً ذکر محبوب، و صفت حال محب و صفت احوال عشق و محبت بوده کذا فی مجمع الصنایع. (به نقل از لغت نامه ی دهخدا)

غزل شكل تکامل یافته و پیراسته ی تغزل است. تغزل یا پیشقصیده، گونه ای ابتدایی و ناقص از غزل استقلال یافته ی امروز است. «درباره ی منشاء غزل عقاید متفاوتی ابراز شده است، ولی از همه معقول تر این است که غزل همان تغزل است که در اوایل قرن ششم به سبب کسادی بازار مدح از قصیده جدا شد.» (شمیسا، 1388: 203)

قصاید گذشتگان از سه قمست تشكیل می شده است:
1- پیشقصیده یا پیش درآمد؛ یعنی همان «تشبیب» و «تغزل» و «نسیب»

2- تخلص و تنه ی اصلی (موضوع اصلی قصیده که شامل مدح، تهنیت، حماسه سرایی، شکر و شکایت، فخر، مرثیه و تعزیت، و مسائل اخلاقی و اجتماعی و عرفانی و امثال آن می شود.)
3- بخش پایانی که قدما به آن «مقاطع قصیده» و «شریطه» می گفته اند و آن ابیاتی مشتمل بر دعای ممدوح است. (ر.ک: همایی، 1386)

محور اصلی اكثر تغزل های فارسی موضوعاتی چون «عشق و شور جوانی»، «وصف طبیعت به گونه ای هنری و با تصویرآفرینی شاعرانه»، «گلایه از پیری و یادكردن ایام جوانی»، «شکوه کردن از بی وفایی معشوق و فراق او» و مباحثی از این دست بوده است.

از نظر نویسنده ی این سطور، «غزل اجتماعی» و یا «غزل سیاسی» مفهوم و تركیبی پارادوكسیكال است مانند «طلای بدل». همانطور كه طلای بدلی دیگر طلا نیست، غزل سیاسی هم دیگر نمی تواند غزل باشد. با توجه به تعاریف غزل، چنین شعرهایی با مضامین سیاسی شاید تنها قالبی شبیه به غزل داشته باشند، اما در اصل همان طلای بدل اند.

خوشا مراتب درویشان، كه هو كشیدم و آهی رفت
تفاوتی نكند ما را، كه شیخی آمد و شاهی رفت
كه شیخ و شاه در این عالم دو ذره اند به ناچیزی
فلك ندیده می انگارد كه برگی آمد و كاهی رفت ...

نكته ی قابل توجه بعدی در اشعار آقای جنتی، «زبان» است. متاسفانه به نظر می رسد در برخی از شاعران معاصر، این تصور اشتباه و نابجا شکل گرفته است که زبان فاخر، زبان قرن چهارم و پنجم، و در واقع زبان سبک خراسانی است. در جای جای اشعار و كلام آقای جنتی شاهد لغات و كنایاتی هستیم كه در اشعار و قصاید انوری، رودكی، فرخی و ... دیده می شود. اگر قرار است شعر، شعر امروز باشد، باید زبانش هم زبان امروز باشد. نه افراط و نه تفریط. نه استفاده از برخی واژگان و اصطلاحات رایج امروزی كه بعضا دون شأن غزل و شعر هستند درست است، و نه استفاده از واژگان و كنایات مهجور.

دهان جربزه را سخت واگذاشته است
سری كه سر به سر نیزه ها گذاشته است

در این بیت، از ایرادات معنوی همچون «واگذاشتن دهان جربزه» كه به جای «واماندن دهان کسی از حیرت» به كار برده شده و این كه آیا «دهان جربزه» تركیبی تغزلی و یا شاعرانه است یا نیست و ... كه بگذریم؛ لفظ كهن بسیار خود نمایی می كند. نه تنها در این غزلواره، بلكه در اكثر آثار ایشان. تا جایی كه گاهی تنها دلیل خودنمایی ابیات، چیزی نیست به جز لفظ كهن و فریبنده و وزن عروضی.

ماركز در مصاحبه ای چنین گفته است: «چگونه است شعرهای بد خوانده می شوند و خواننده دارند؟ چون به دلیل عروض بی نقصشان، متوجه بلاهتشان نمی شویم و ضرباهنگی دارند كه به آن، هم وزن می دهد و هم به نوعی شكل می بخشد و آن ها را درست جلوه می دهد.» (گارسیا ماركز، 1394: 8)
نکته ی دیگر در مورد این بیت و برخی دیگر از ابیات حسین جنتی، استفاده از تعابیر خالی از لطافت (مانند دهان جربزه) و بعضا خشن و خشک است. «غزل هر قدر لطیف تر و پرسوز و حال تر باشد، مطبوع تر و گیرنده تر است، و همان اندازه که در قصیده فخامت و جزالت مطلوب است در الفاظ و معانی غزل باید رقت و لطافت به کار برد و از کلمات وحشی و تعبیرات سخت احتراز کرد.» (همایی، 1386: 125)

گفتنی است كه نمی توان منكر وجود ابیات خوب و غزل های زیبا و قدرت مضمون آفرینی شاعر شد و همین ها از جمله هنر این «می» می باشند.
خدا كناد كه ای دوست بین ما چیزی  
اگر به هم بخورد استكان ما باشد
 
 
ز خاک پای عزیزش هنوز مشتی هست
خوشم که در غم او راه چاره ای مانده
-----------------------------------------------

باید کــــه ز داغم خبــری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکــر دشمن  پسری داشتـــه باشد !

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچــــه ی  دست  تبــــری  داشتـه  باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تــــو دیــــن دگـــری داشته باشد !

آویخــــته از گــــردن من شـــاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سر درگمـــی ام داد  گـــره در گـــره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !
 
اما سخن آخر: درد دلی با اهل ادب

ادبیات، علمی است آمیخته با هنر. پس هم نیاز به عالم دارد و هم نیاز به هنرمند (كه البته در این عرصه، رشته ی ما كم گوهرهایی را در گنجینه ی ابدی خود ذخیره نكرده است). در این كه باید مباحث تخصصی ادبیات به متخصصان آن واگذاشته شود، شكی نیست، اما در حیطه ی زبان و ادبیات فارسی، به وفور دیده می شود که غیرمتخصص ها وارد مباحث تخصصی می شوند، بی آن که مطالعات جدی و دانش کافی در آن زمینه داشته باشند. این كه شاعران شعر بگویند و مباحث تخصصی علوم ادبی را به متخصصین وانهند، از غایت های آرمانی جامعه ی ادبیات است همانطور كه متفكران می-توانند به ادبیات و رشد و تعالی آن كمك كنند و در این عرصه مفید واقع شوند، متفكرنمایان هم به همان اندازه میتوانند مضر و خطرناك باشند و مصداق همان «ناپدری» كه در مقدمه به آن اشاره شد.
 
 
 
 
 
منابع
- حریری، ناصر (1372)، درباره هنر و ادبیات (گفتگو با احمد شاملو)، بابل- ساری: آویشن و گوهرزاد، چاپ سوم.
- دهخدا، علی اکبر (1372)، لغت نامه، تهران: دانشگاه تهران، چاپ اول از دوره جدید.
- شفیعی كدكنی، محمدرضا (1393)، ادوار شعر فارسی، تهران: سخن، چاپ هشتم.
- _______________ (1370)، موسیقی شعر، تهران: آگاه، چاپ سوم.
- شمیسا، سیروس (1388)، سبک شناسی شعر، تهران: میترا، چاپ چهارم از ویرایش دوم.
- ضابطی جهرمی، احمد (1378)، سینما و ساختار تصاویر شعری در شاهنامه، تهران: کتاب افرا، چاپ اول.
- گارسیا ماركز، گابریل (1394)، گزارش یك مرگ، ترجمه ی لیلی گلستان، تهران: ماهی، چاپ ششم.
- معین، محمد (1364)، فرهنگ فارسی، تهران: امیرکبیر، چاپ هفتم.
- همایی، جلال الدین (1386)، فنون بلاغت و صناعات ادبی، تهران: هما، چاپ بیست و هفتم.

انتهای پیام/

رضوانی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۰:۱۲ - ۱۳۹۴/۰۸/۱۸
0
3
خیلی عاااالی بود
دقیق و کاملا علمی
آفرین
۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
خدمات الکترونیک داخل خبر
رئیس قوه قضاییه
خدمات الکترونیک داخل خبر
رئیس قوه قضاییه
آخرین اخبار گروه فرهنگی
خدمات الکترونیک داخل خبر
رئیس قوه قضاییه
جامعه-فرهنگی-داخلی
جامعه-فرهنگی-داخلی
جامعه-فرهنگی-داخلی
فرهنگی-زندانیان
معرفی قضات نمونه