خبرگزاری میزان- عطیه با شنیدن تبریک و تسلیت دیگر مطمئن شد که داداش مجید دیگر نیست. به پهنای صورت اشک می‌ریخت. چنگ زد و صورتش را زخم و زیلی کرد.
تاریخ انتشار: 00:06 - 28 خرداد 1398
- کد خبر: ۵۲۵۵۵۶

خبر شهادت را که شنید خودش را چنگ زد و صورتش را زخم و زیلی کردگروه سیاسی خبرگزاری میزان؛ شهید مدافع حرم «مجید قربان‌خانی» در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۶۹ در تهران متولد شد و در روز ۲۱ دی سال ۱۳۹۴ در منطقه خان‌طومان سوریه در راه دفاع از حرم اهل بیت (ع) توسط عوامل گروهک تروریستی تکفیری داعش به شهادت رسید.

پیکر شهید قربان‌خانی که به «حُر مدافعان حرم» معروف است پس از ۴ سال در سوم اردیبهشت سال ۱۳۹۸ به کشور بازگشت و با حضور گسترده و پرشکوه مردم مومن و ولایتمدار تهران تشییع و در گلزار شهدای منطقه یافت‌آباد به خاک سپرده شد.

خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان کشورمان که در کتاب «مجیدبربری» نشر دارخوین به قلم «کبری خدابخش دهقی» گردآوری شده است را منتشر می‌کند.

روایت هشتم

یافت آباد منزل پدرخانم افضل قربان‌خانی
چند روز بعد از شهادت مجید

حاج جواد قربانی با دلهره و نگرانی همراه چند نفر از دوستان و همکارانش به خانه‌ پدر خانم افضل رفتند تا خبر قطعی شهادت مجید را بدهند. حاجی قبل از رفتن مجید می‌دانست رفتنش به شهادت ختم می‌شود. روزهای آخر بدجور نور بالا می‌زد. بنر تبریک و تسلیت شهادت مجید را از طرف خودش و دوستانش، همراهشان برده و داخل تویوتای سپاه گذاشته بودند تا بعد از اینکه خبر شهادت را دادند و خواستند برگردند، بنر را دم خانه نصب کنند. رفتند طبقه‌ دوم خانه‌ پدر مریم، همه آنجا جمع بودند.

صمد اسدی و چند نفر از دوستانش سه شنبه آخر دی ماه آمده و گفته بودند:
* مجید و چند تایی از دوستانش در محاصره هستن، براشون از طریق پهپاد غذا و آب می‌فرستیم.

اما حرف‌ها و نقل‌ها زیاد بود. هر کسی حرفی می‌زد:
* مجید در محل عملیات گم شده و معلوم نیست کجاست. دوستانش همه دنبالش هستند.

گاهی هم خبر اسارتش را می‌دادند، اما همه از همان روز اول می‌دانستند مجید شهید شده. از طرفی خبرگزاری‌های معتبر خبر شهادت مجید را تأیید کرده بودند و ضد و نقیض‌هایی به وجود آمده بود. این حرف‌های ضد و نقیض را می‌گفتند تا شاید بتوانند پیکر مجید را برگردانند.

عطیه همان شب که برادرش به شهادت رسید، از ماجرا باخبر شد.  تنها در اتاق خوابیده بود و صفحات مجازی گوشی‌اش را بی‌حوصله بالا و پایین می‌کرد. یک خبر چشمانش را به صفحه‌ی موبایل خیره و او را از جایش بلند کرد. «پرواز پرستوهایی از یگان فاتحین، شهیدان مدافع حرم حسین امیدواری، میثم نظری، مرتضی کریمی، علیرضا مرادی، مجید قربانخانی، محمد اینالو، امیر علی محمدیان، عباس آبیاری، عباس آسمیه، محمد آژند، مهدی حیدری، مصطفی چگینی و رضا عباسی در دفاع از حریم اهل بیت (ع) به شهادت رسیدند».

نشست. لامپ اتاق خاموش بود. پاهایش توان نداشت لامپ را روشن کند و صفحه‌ گوشی‌اش را درست ببیند. یعنی این خبر حقیقت داشت! قرار بود دیگر مجیدی وجود نداشته باشد. دوباره خبر را خواند. دلش می‌خواست دروغ باشد، اما نبود. بغض داشت خفه‌اش می‌کرد، اما از ترس اینکه افضل و مریم بفهمند، گریه نمی‌کرد. چقدر دلش برای مجید تنگ شده بود. همه‌ی روزهای زندگیشان تا آخرین روز خداحافظی جلوی چشمش قطار شد. بیشتر از همه نگران مریم بود. از وابستگی بیش از اندازه‌ مادر و پسری بی‌خبر نبود. تصویر مریم و مجید از جلوی چشمانش کنار نمی‌رفتند. دوست داشت فریاد بزند اما باید بغضش را به خاطر پدر و مادرش می‌خورد.

انگار امید داشت. امید اینکه این اخبار دروغ باشد و مجید با یک عصا زیر بغل برگردد. تمام آن چند روز هم خودش را به هر دلیلی جلو چشم مریم آفتابی نمی‌کرد تا از حال دگرگون و چشمان پُف کرده و بغض در گلویش نفهمد که چه اتفاقی افتاده. هر بار بهانه‌ای می‌تراشید و خودش را از نگاه‌های کنجکاوانه‌ مریم دور می‌کرد. برادرهای مریم هم در این چند روز او را به زیارتگاه‌های تهران می‌بردند تا شاید کمی آرام شود.

اما مریم مادر مجید؛ مادر است دیگر به دلش برات شده بود که اتفاقی برای پسرش افتاده، اما نمی‌خواست باور کند که ادامه‌ی زندگی‌اش بدون مجید است. مریم عجیب مجید را دوست داشت. حتی بیشتر از بقیه‌ی بچه‌هایش، لحظه به لحظه دلش می‌ریخت. انگار توی دلش رخت می‌شستند. گاهی نفس‌هایش به شماره می‌افتاد. دلش برای خنده‌های مجید تنگ شده بود. اشک‌هایش دست خودش نبود. هر چند دقیقه یک مرتبه، لبه‌های روسری‌اش خیس اشک می‌شد. حس مادری‌اش دروغ نمی‌گفت. حسش می‌گفت برای مجید اتفاقی افتاده، اما نمی‌خواست اعتنایی به ندای دل و حسش بکند.

افضل پدر مجید؛ می‌دانست او شهید شده، بی‌تابی نمی‌کرد. گریه نمی‌کرد. بهت زده شده بود. نمی‌دانست چطور با این غم کنار بیاید. هنوز صدای مجید از آخرین تلفن در گوشش طنین می‌انداخت. هر چند لحظه یک مرتبه صفحه‌گوشی‌اش را روشن می‌کرد، عکس مجید را نیم نگاهی می‌انداخت، اما مگر می‌توانست دلتنگی‌اش را با این دیدن کم کند. افضل هم امید داشت؛ امید دروغ بودن خبر شهادت مجید را. می‌خواست شب بخوابد و مثل بیشتر شب‌ها او نصف شب، کلید را به در بیندازد، صدای چرخش کلید مجید همه را از خواب بیدار کند و با یک ظرف پر از کله پاچه همه را بیدار و مجبور کند که ساعت سه شب باید کله پاچه بخورند و بخوابند.

حاج جواد و دوستش پایشان نمی‌کشید به طبقه‌ی دوم بروند. پله‌ها را یکی یک و به سختی بالا می‌رفتند. وسط پله‌ها می‌ایستادند مکث می‌کردند و نگاهی بی‌حرف به هم می‌کردند. در دل هر دو تا رفیق غوغایی به پا بود. غوغای دلشان از رساندن خبر شهادت پسر به مادر بود.

برادرها و زن برادرها و خواهر شوهر مریم در خانه‌ پدر مریم جمع بودند. حاج جواد با برادرهای مریم هماهنگ شده بود. پدر و برادرهای مریم در جریان شهادت مجید بودند. هر کدام به طریقی فهمیده و حالا همه جمع شده بودند تا به یک طریقی مریم را هم باخبر کنند. او روی زمین نشسته بود و زن برادر و خواهر شوهرش کنارش نشسته بودند.

پله‌های طبقه اول تمام شد و رسیدند دم در. دم خانه جایی برای کفش‌هایشان نبود. تا پله‌های طبقه‌ی بالا را کفش چیده بودند. حاج جواد و صمد اسدی باز به هم نگاه کردند. خدا به خیر بگذراند.

حاج جواد به حرف آمد:
+ یالله ، یالله.

یک نفر بفرما را گفت و جایشان را رو به روی مریم باز کردند. یک سینی چای گذاشتند جلوی صمد و حاج جواد. اما مگر چیزی از گلویشان پایین می‌رفت جلوی این آدم‌هایی که در خانه نشسته و صدای نفس‌شان هم به زور شنیده می‌شد. عطیه با چشمان سرخ شده و حال پریشان جلوی ورودی آشپزخانه نشسته و زل زده بود به دهان این دو نفر. مریم اشک می‌ریخت و نفس‌هایش به شماره افتاده بود. صمد بسم اله گفت و شروع به صحبت کرد. از مجید گفت، روز عملیات. یک ساعتی مدام با کلمات بازی می‌کرد، کلمات را بالا و پایین می‌کرد و مانده بود چگونه این حرف آخر را بگوید. همه چشمشان به دهان صمد دوخته شده بود تا ببینند آخر این حرف‌ها به کجا کشیده می‌شود. صمد حرف هایش تمام شد. نفس عمیقی کشید. به حاج جواد نگاهی انداخت. حاج جواد با چشم و ابرو اشاره‌اش کرد.

حاج جواد آرام گفت: «صمد! فقط بگو».
حاج مسعود نزدیک اوپن آشپزخانه نشسته بود. عطیه یواش پرسید:
+ چی شده حاجی؟
حاج مسعود فقط سرش را تکان داد.
* داداش! تو رو به خدا.
چشمانش پر اشک شد و جلوی صورتش را گرفت.
صمد گفت: «طبق آخرین اخباری که به ما رسیده، شهادت مجید مسجل شده. ما به شما تبریک و تسلیت می‌گیم».

صدای گریه مادر و بقیه رفت هوا. هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌توانست آرام‌شان کند. صدای وای مجیدم، داداش مجید از کل جمعیت شنیده می‌شد. همه از حالت چهارزانو درآمده بودند، ایستاده و برای مجید اشک می‌ریختند. عطیه با شنیدن تبریک و تسلیت دیگر مطمئن شد که داداش مجید دیگر نیست. به پهنای صورت اشک می‌ریخت. چنگ زد و صورتش را زخم و زیلی کرد. داد می‌زد و گریه می‌کرد و می‌گفت:
+ قرار بود مجید سر یک هفته برگرده، چرا برنگشت؟

پنج تا دایی‌ها و زندایی‌هایش نمی‌توانستند عطیه را نگه دارند. سر قصه‌ رفتن و برنگشتن مجید. خودش را خیلی اذیت می‌کرد. برای اینکه آرام شود آن وسط یکی از دایی‌هایش سیلی محکمی به عطیه زد و سرش خورد به لبه‌ اوپن آشپزخانه و از حال رفت. وقتی به هوش آمد تا بیست و چهار ساعت نه حرف زد و نه گریه کرد.

حاج جواد با چشمانش دنبال افضل می‌گشت. آرام یک گوشه نشسته بود. فقط نگاه می‌کرد؛ به مریم، عطیه، برادرهای مریم، خواهر خودش، همسایه‌ها. بغض داشت. اما گریه نمی‌کرد. حاج جواد نگرانش شد. گفت: «آقایون بیایید پایین. خانم‌ها هم بالا باشند».

همه‌ی مردها پایین آمدند. حاج جواد و صمد نفس راحتی کشیدند. از بین خبرهای شهادتی که در این چند روز داده بودند، مجید سخت‌ترین آنها بود. بنر شهادتش را نصب کردند. افضل همچنان آرام آرام بود.

انتهای پیام/

۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
آخرین اخبار گروه سیاست
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر