خبرگزاری میزان- من اون دنیا هم اگر برم، باز هم از جیبت می‌کَنَم. خیالت راحت باشه. تو هیچ وقت از دست من راحت نمی‌شی.
تاریخ انتشار: 00:03 - 27 خرداد 1398
- کد خبر: ۵۲۵۵۰۱

من اون دنیا هم اگر برم باز از جیبت می‌کَنَمگروه سیاسی خبرگزاری میزان؛ شهید مدافع حرم «مجید قربان‌خانی» در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۶۹ در تهران متولد شد و در روز ۲۱ دی سال ۱۳۹۴ در منطقه خان‌طومان سوریه در راه دفاع از حرم اهل بیت (ع) توسط عوامل گروهک تروریستی تکفیری داعش به شهادت رسید.

پیکر شهید قربان‌خانی که به «حُر مدافعان حرم» معروف است پس از ۴ سال در سوم اردیبهشت سال ۱۳۹۸ به کشور بازگشت و با حضور گسترده و پرشکوه مردم مومن و ولایتمدار تهران تشییع و در گلزار شهدای منطقه یافت‌آباد به خاک سپرده شد.

خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان کشورمان که در کتاب «مجیدبربری» نشر دارخوین به قلم «کبری خدابخش دهقی» گردآوری شده است را منتشر می‌کند.

روایت هفتم

یافت‌آباد ‌نمایشگاه ماشین دایی‌های مجید
حسن و مهرشاد، هفت ماه بعد ازشهادت مجید

حسن پشت میز و مهرشاد روی صندلی‌های کنار میز نشسته بودند. حال هیچ کاری را نداشتند. دمق بودند. هر دو نگاه به هم می‌کردند و نم نم اشک‌هایشان می‌ریخت. هر چه می‌خواستند حرفی بزنند، حرفی برای گفتن نداشتند. چشم‌ها و صورت‌شان پُف کرده بود. مهرشاد بیشتر از همه از نبودن مجید می‌سوخت. با هم بزرگ شده بودند. مهرشاد فقط یک سال از مجید بزرگتر بود. حسن گفت:
+ من باورم نمی‌شد مجید بره.
* من فکر می‌کردم خودش را می‌خواد برا مریم و افضل عزیز کنه. می‌گفتم داره با چند تا بچه هیئتی و بسیجی می‌ره، به قول خودش جوگیر شده.
+ من روزهای آخر یه مرتبه بهش گفتم الهی بری شهید بشی تا ما از دستت راحت بشیم. مجید گفت: حسن! من اون دنیا هم اگر برم، باز هم از جیبت می‌کَنَم. خیالت راحت باشه. تو هیچ وقت از دست من راحت نمی‌شی.
* من می‌گفتم چون افضل مدام بهش گیر می‌ده این کار را بکن، این کار را نکن، می‌خواد یه مدتی افضل دست از سرش برداره و خودش را از بکن ونکن‌هایش راحت کنه.
+ هر چی مریم بهم زنگ می‌زد و گریه می‌کرد، می‌گفتم خواهر! خیالت راحت، این سوریه‌برو نیست. اگر هم بره، سر یک هفته بر می‌گرده.
* چون همه‌ کارهاش را با شوخی و مسخره بازی رد می‌کرد ، منم فکر می‌کردم این هم مثل همه‌ی کارهاشه.
+ کسی باورش نمی‌شد مجید سوریه برو باشه.
* من می‌گفتم چون یه مدتیه تلویزیون و فضای مجازی بحثش داغه، اینم می‌خواد خودش را به این داغی‌ها بچسبونه، کم کم خودش یخ می‌کنه.
+ حالا که مجید رفته و من و تو موندیم، با همه‌ی غصه‌های مریم و افضل.

حسن و مهرشاد به هم نگاه نمی‌کردند. سرشان را بردند سمت گوشی‌هایشان و گاهی اشک‌هایشان را از گوشه چشم‌هایشان پاک می‌کردند. عجیب دلشان برای یک صدای سلام مجید تنگ شده بود. در میان گریه‌ها مهرشاد زد زیر خنده. حسن چشمانش گرد شد و نگاهش می‌کرد.
+ مهرشاد خوبی؟ چرا الکی می‌خندی؟
* یاد مجید افتادم.

حسن هم بی‌دلیل خنده‌اش گرفت. هر دو بلند بلند می‌خندیدند.
+ حالا تو یاد کدوم خاطره‌اش افتادی؟

مهرشاد باز هم خندید؛ این بار بلندتر از دفعه‌ قبل.
* مجید از بچگیش تا همین اواخر، شر و شیطون بود. هر کاری هم که می‌کرد، می‌انداخت گردن من. آخر بیشتر بازی‌های توی کوچه‌مون آتیش یک دعوای درست و حسابی را روشن می‌کرد. این وسط من بیچاره کتک می‌خوردم و خودش فلنگ رو می‌بست. بعد هم من کتک خورده و مجید پیش مامان و بابا عزیزتر بود.

حسن و مهرشاد، هر دو زدند زیر خنده. حسن با خنده گفت:
+ مهرشاد ! تو به جا مجید هم کتک می‌خوردی؟
* به جاش که نه، دعوا رو درست می‌کرد و می‌دیدم دیگه وسط نیست و منم که دارم مشت و لگد می‌خورم، ولی مجید آدمی نبود که پشتت رو خالی کنه. او کلاس اول و من کلاس دوم ابتدایی بودم. توی سالن مدرسه داشتم با دوستم سر نمی‌دونم چی بحث می‌کردم. بحث‌مون هم اونقدرها بالا نگرفته بود. یه وقت از دور دیدم مجید از در کلاس بیرون اومد، شَستم خبردار شد الانه که مجید یه شری بزاره رو دستم. همون هم شد. از راه رسید و یقه پسره رو گرفت و یه سیلی خوابوند تو گوشش، بعد هم انداختش رو زمین و لگد رو گرفت به جونش، حالا من نمی‌دونستم کتک بزنم یا جدا کنم. تا پنجم دبستان نمی‌دونستم سر چی دعوامون شده، سر چی قهریم!

حسن یک چای برای خودش یکی هم برای مهرشاد ریخت و توی صندلی روبه رویی او جای گرفت. قند را در دهانش گذاشت ، به صندلی لَم داد، یکی از پاهایش را روی آن یکی انداخت و نصف استکان چای را یک نفس هورت کشید و استکان پایین نیامده بود که زد زیر خنده.
+ مهرشاد! یادته معلم دعواش کرده بود، به معلم گفته بود: دایی‌هام را برات می‌یارم، پُلیسَن و میان پدر همه‌تون رو درمیارن. حالا ببینید که بیان و چه به روزگارتون بیارن. کلی هم پیاز داغ دعوا رو زیاد کرده بود. از اون طرف به داداش حاج اکبر و اصغر سپرده بود یه سر بیان تو مدرسه. پیش بچه‌های مدرسه هم گفته بود فردا دایی‌هام میان و این معلم‌ها را با دستبند می‌برن زندان و همه‌مون از درس و مدرسه راحت می‌شیم. صبح حاج اکبر و اصغر با هم دم در مدرسه اومدن، از اون طرف هم مجید با کل بچه‌ها دم در حیاط منتظر اونها بودن. یه وقت بچه‌ها داداشی‌ها را که می‌بینن، پشت سرشون راه میفتن و مجید هم میدون‌دار بوده. مدیر مدرسه این صحنه را از پشت پنجره‌ دفتر می‌بینه، دست و پاش رو گم می‌کنه و خودش رو می‌رسونه پای تلفن. در دفتر را که حاجی باز می‌کنه، مدیر با ترس و لرز می‌گه: به خدا اگه یه قدم دیگه بیایین جلو، زنگ می‌نم 110 بیان شما را ببرن. حاجی می‌زنه زیر خنده و می‌گه 110 برا چی؟ مگه ما چیکار کردیم. ما فقط اومدیم بینیم دعوای بچه‌ها سر چی بوده. همین.

مهرشاد گفت:
* مجید به ما خیلی افتخار می‌کرد، هر جا می‌رفت و هر کاری می‌کرد، می‌گفت دایی‌هام را برات می‌یارم. تو دعوا هم می‌گفت: داییم پلیسه، دایی‌هام را می‌یارم تا دخلت رو بیارن.
+ یه عمر او به ما افتخار می‌کرد، اما از حالا به بعد ما باید بهش افتخار کنیم. هر جایی می‌ریم، باید بگیم دایی‌های شهید مدافع حرم مجید قربانخانی هستیم.

مهرشاد به استکانش دست زد. هنوز زیاد سرد نشده بود، چای را یک نفس خورد و رفت سر یخچال برای خودش و حسن سیب و پرتقال آورد. چشمانش به سیب خیره شد. در افکارش غرق شده و گوشه لبش لبخندی جا خوش کرده بود.
* حسن یادته، چهار یا پنجم دبستان بودیم. یه دعوامون آخرش به پاسگاه ختم شد. من خم شده بودم و سر شیر آب خوری دستام رو زیر شیر آب گرفته و آب می‌خوردم. یکی از بچه‌ها اشتباهی یا از عمد من را هُل داد. مجید دید و اومد خودش را انداخت وسط معرکه و دعوا اونقدر بالا گرفت که کار به پاسگاه و پدر و مادرهامون کشید.
+ یادمه تا چند روزی هم از تو حیاط مدرسه برا همدیگه خط و نشون می‌کشیدید و از تعهد و پاسگاه و این حرفها هم ترسی نداشتید.
* سال 77 که تا یک ماه ظهر تا عصر سنگ توی کوچه رد و بدل می‌شد.
+ همون که سر مجید را اندازه‌ یک بند انگشت شکست؟
* بله، داشتیم از مدرسه می‌اومدیم خونه، مجید شوخی شوخی با پا لگد زد به دوست من، اون هم از سر شوخی سنگ رو برداشت و برا مجید پرت کرد. بعد از ظهر همون روز تو دعوا یک سنگ به آرنج من خورد و یکی هم به سر مجید، بعد هم این دعوا تا چند وقتی ادامه داشت.
+ بیشتر از صد تا دعوا از مجید تا در خونه‌ ما کشیده شد.
* مامان عفت، خدا بیامرزدش، همیشه می‌گفت من پنج تا پسر ندارم، مجید هم پسر خودمه، من شیش تا پسر دارم.
+ به همین خاطر بود که مادر و پدر خودش رو به اسم صدا می زد و به پدر و مادر ما، مامان و بابا می‌گفت.
* مجید هر کاری می‌کرد و آخرش هم عزیزتر از من بود. پول تو جیبی‌هامون اندازه‌ هم بود. من چند روز جمع می‌کردم و بعد هم یه چیزی برا خونه می‌خریدم و همه با هم می‌خوردیم، ولی اون پولش رو همون روز خرج می‌کرد. می‌رفت با دوستاش دنبال رفیق بازی، پس اندازی هم نداشت. آخرش هم همه از مجید تعریف می‌کردن.

انتهای پیام/

۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
آخرین اخبار گروه سیاست
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر