خبرگزاری میزان- حسین این انگشتر شرف الشمس تو چشم من را بدجوری گرفته، آخرش تو این را ندادی به من.
تاریخ انتشار: 00:07 - 22 خرداد 1398

داستان انگشتری که چشم حُر مدافعان حرم را گرفته بودگروه سیاسی خبرگزاری میزان؛ شهید مدافع حرم «مجید قربان‌خانی» در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۶۹ در تهران متولد شد و در روز ۲۱ دی سال ۱۳۹۴ در منطقه خان‌طومان سوریه در راه دفاع از حرم اهل بیت (ع) توسط عوامل گروهک تروریستی تکفیری داعش به شهادت رسید.

پیکر شهید قربان‌خانی که به «حُر مدافعان حرم» معروف است پس از ۴ سال در سوم اردیبهشت سال ۱۳۹۸ به کشور بازگشت و با حضور گسترده و پرشکوه مردم مومن و ولایتمدار تهران تشییع و در گلزار شهدای منطقه یافت‌آباد به خاک سپرده شد.

خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان کشورمان که در کتاب «مجیدبربری» نشر دارخوین به قلم «کبری خدابخش دهقی»  گردآوری شده است را منتشر می‌کند.

روایت سوم

شب بیست و یک دی ماه سال نود و چهار

عجیب شبی بود. عمو سعید مثل همیشه برای شناسایی می‌رفت. فردا وقت عملیات بود. عمو سعید هر شب که می‌رفت، امیدی به برگشت نداشت. مجید هر شب سر کوچه آتش درست می‌کرد. عمو سعید که از کوچه رد می‌شد تا برود عملیات شناسایی را انجام بدهد و برگردد، می‌پرید جلویش و چند دقیقه‌ای با هم گپ می‌زدند. هر شب می‌گفت:
* چاکر حاج سعید، عمو بریم؟
+ کجا مجید جون؟
* عِه، عمو سعید! همون جایی که می‌ری شناسایی. حاجی جون! خودت گفتی امشب خواستم برم شناسایی، تو رو هم با خودم می برم. به همین زودی یادت رفت؟
+ نه مجید جون، نمی‌شه تو رو ببرم. ان شاءالله عملیات بعدی حتما می‌برمت.

آن شب مجید جلوی عمو سعید نپرید. آرام پای دله‌ی آهنی آتش ایستاده بود. کلاهش را تا نزدیک چشمانش کشیده و گاهی با آتش بازی می‌کرد. مجید و عمو سعید با هم دست دادند. حسین امیدواری هم از راه رسید. مجید شیطنتش گل کرد.
* حسین ، حسین
حسین امیدواری پسری آرام و سر به زیر و نقطه مقابل مجید بود. حتی بچه‌ها می‌گفتند؛ حسین خواب شهادت خودش و بقیه بچه‌ها را دیده است.
* حسین این انگشتر شرف الشمس تو چشم من را بدجوری گرفته، آخرش تو این را ندادی به من.

انگشتر را حسین درآورد، نگاهی پر از حرف و معنی بهش انداخت.
_ مجید جون! بی خیال شو.
* چشم من رو بدجوری گرفته.
_ بیا دادمش به تو، ولی مجید تو هم انگشتر را بده به یک نفر دیگه. دست خودت نکن

مجید ذوقی کرد و انگشتر را از حسین گرفت.
عمو سعید رو به حسین کرد و یواشکی گفت:
+ حسین برا چی انگشترت را به مجید دادی؟
_ عمو سعید صداش را درنیار. این انگشتر نه به من وفا می‌کرد نه به مجید وفا خواهد کرد. دادمش تا مجید بده به کسی دیگه تا انگشتر دست دشمن نیفته.
عمو سعید هاج و واج به بچه‌ها نگاه می‌کرد. قرار بود فردا چه خبر شود. حسین رفت و مجید با انگشتر توی دستش کنار عمو سعید ماند.
* عمو سعید ، امشب شب آخره، من را هم با خودت ببر.
+ مجید جون! فردا عملیات داریم، باید زود برم، سر فرصت عملیات بعدی من هیچ کس را با خودم نمی برم. فقط تو را می برم. دو تایی با هم می ریم.
+ مجید! یه چیزی بگم؟
* چاکرتم عمو جون! بفرما.
+ مجید، داریم به عملیات نزدیک می‌شیم. ترسیدی؟
* نه عمو سعید! ترس چیه! داش مجید و ترس؟!
+ مجید جون! عجیب امشب ساکتی، من مجید به این آرومی را تا حالا ندیدم. نمی‌دونم چرا، چه خبر شده که داداش مجید ما را آروم کرده؟
* نه عمو سعید، چیزی نیست. خیالتون راحت. حاجی! نمی‌دونم با این دردسری که برا خودم درست کردم، چیکار کنم.
+ دردسر؟ مجید چی داری می‌گی؟ دردسر چی؟
آستینش را بالا زد، روی دستش خالکوبی عجیبی بود. عمو سعید تا به حال ندیده بود . شنیده بود از بین بچه‌ها کسی هست که خالکوبی دارد اما فکرش را هم نمی‌کرد آن فرد مجید با حال و پرجنب و جوش باشد.
+ هیچی مجید جون، کاری نمی‌خواد بکنی.
* نمی‌دنم چیکار کنم. آبروم را برده.
+ ناراحت نباش، خداوند توابه، خداوند می‌بخشه، اگه خدا نبخشیده بود که تو اینجا نبودی، تو مدافع حرم نمی‌شدی، قدر جایی که هستی را بدون. اصلا فکر اینکه خدا تو را نبخشیده ، نکن. چرا اینقدر خودت را اذیت می‌کنی؟!
* خدایا یا پاکش یا خاکش کن.
+ مجید، به خدا قسم پاک شده، باور کن. پاک نشده بود که تو اینجا نبودی.

عمو سعید خداحافظی کرد و به سمت تویوتایی رفت که از قبل منتظرش بود. چند قدم رفت و برگشت. دستی برای مجید تکان داد و خداحافظی کرد. در آن سیاهی فقط نور چراغ‌های ماشین بود که ظلمت شب را کم کرده بود. حاج سعید در ماشین را که بست، وقتی می‌خواستند راه بیفتند، صدا زد:
* حاج سعید! حاج سعید! عمو سعید، به مولا قسم خودت فردا می‌بینی، این دردسر رو هم خاکش می‌کنن، هم پاکش می‌کنن.

از بین تجهیزات، مجید یک چراغ قوه که به پیشانی می‌بندند، پیدا کرده و به پیشانی‌اش بسته بود. برای شوخی و خنده در آن تاریکی شب به اتاق مرتضی کریمی آمد. وارد اتاق که شد، صدای بلند خنده‌ها تا چند اتاق دیگر هم رفت. همه به کار مجید می‌خندیدند و مجید هم چراغ را تیز می‌کرد توی چشم‌های بچه‌ها و همه غش غش می‌خندیدند.

اتاق انگار عوض شد. هیچ کس نفهمید چه شد که بحث به روضه کشید. مرتضی کریمی می‌خواند و همه گریه می‌کردند. مجید کارش از جیغ هم گذشته بود. عربده می‌کشید و «لبیک یا زینب» می‌گفت و مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. آن قدر صدای گریه بچه‌ها بالا رفته بود که اکثر رزمنده‌ها از اتاق‌هایشان بیرون آمدند و پشت اتاق مرتضی کریمی جمع شدند؛ که خدایا چه خبر شده! حسین امیدواری آرام آرام گوشه‌ی در اتاق را باز کرد و با همان نگاه محجوب و آرام خودش، تک تک بچه‌ها را برانداز کرد. یک باره گفت: «حسین جان، برادر، تو هم بیا تو، استفاده ببر».
حسین در را باز کرد و آمد آرام گوشه‌ی اتاق نشست و شانه‌هایش شروع کرد تکان خوردن.

انتهای پیام/

۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
آخرین اخبار گروه سیاست
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر