کد خبر: 422214
تاریخ انتشار: 03:30 - 08 خرداد 1397 - 2018 May 29
خبرگزاری میزان- با ابراهیم به خانه دوستم رفتیم. به او گفتم: کسی را که باید از او تشکر کنی، آقا ابراهیم است نه من! چون من اصلاً آدمی نبودم که بتوانم کسی را هشت کیلومتر آن هم در کوه با خودم عقب بیاورم.
کسی را که باید از او تشکر کنی، آقا ابراهیم است نه منبه گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلانغرب است. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان غریب کشورمان را که در کتاب «سلام بر ابراهیم ۲» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

فقط برای خدا

رفته بودم دیدن دوستم. او در عملیاتی در منطقه غرب مجروح شد. پای او شدیداً آسیب دیده بود. به محض اینکه مرا دید خوشحال شد و خیلی از من تشکر کرد. اما علت تشکر کردن او را نمی‌فهمیدم! دوستم گفت: سید جون، خیلی زحمت کشیدی، اگه تو مرا عقب نمی‌آوردی حتماً اسیر می‌شدم! گفتم: معلوم هست چی می‌گی؟ من زودتر از بقیه با خودرو مهمات آمدم عقب و به مرخصی رفتم. دوستم با تعجب گفت: نه بابا، خودت بودی، کمکم کردی و زخم پای مرا هم بستی!

اما من هرچه می‌گفتم: این کار را نکرده‌ام بی‌فایده بود. مدتی گذشت. دوباره به حرف‌های دوستم فکر کردم. یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. رفتم سراغ ابراهیم! او هم در این عملیات حضور داشت و به مرخصی آمد. با ابراهیم به خانه دوستم رفتیم. به او گفتم: کسی را که باید از او تشکر کنی، آقا ابراهیم است نه من! چون من اصلاً آدمی نبودم که بتوانم کسی را هشت کیلومتر آن هم در کوه با خودم عقب بیاورم. برای همین فهمیدم باید کار چه کسی باشد! یک آدم کم‌حرف، که هم هیکل من باشد و قدرت بدنی بالایی داشته باشد. من را هم بشناسد، فهمیدم کار خودش است! اما ابراهیم چیزی نمی‌گفت. گفتم: آقا ابرام به جدم اگه حرف نزنی از دستت ناراحت می‌شم. اما ابراهیم از کار من خیلی عصبانی شده بود.

گفت: سید چی بگم؟ بعد مکثی کرد و با آرامش ادامه داد: من دست خالی می‌آمدم عقب که ایشان در گوشه‌ای افتاده بود پشت سر من هم کسی نبود. من تقریباً آخرین نفر بودم. در آن تاریکی خونریزی پایش را با بند پوتین بستم و حرکت کردیم. در راه به من می‌گفت: سید، من هم فهمیدم باید از رفقای شما باشد. برای همین چیزی نگفتم تا رسیدیم به بچه‌های امدادگر. بعد از ان ابراهیم از دست من خیلی عصبانی شد. چند روزی با من حرف نمی‌زد! علتش را می‌دانستم او همیشه می‌گفت: کاری که برای خداست، گفتن ندارد.

به همراه گروه شناسایی وارد مواضع دشمن شدیم. مشغول شناسایی بودیم که ناگهان متوجه حضور یک گله گوسفند شدیم. چوپان گله جلو آمد و سلام کرد. بعد پرسید: شما سرباز‌های خمینی هستید؟ ابراهیم جلو آمد و گفت: ما بنده‌های خدا هستیم. بعد پرسید: پیرمرد توی این دشت و کوه چه می‌کنی؟ گفت: زندگی می‌کنم. دوباره پرسید: پیرمرد مشکلی نداری؟ پیرمرد لبخندی زد و گفت: اگه مشکل داشتم که از اینجا می‌رفتم. ابراهیم به سراغ وسایل تدارکات رفت. یک جعبه خرما و تعدادی نان و کمی هم از آذوقه گروه را به پیرمرد داد و گفت: این‌ها هدیه امام خمینی (ره) برای شماست.

پیرمرد خیلی خوشحال شد دعا کرد و بعد هم از آنجا دور شدیم. بعضی از بچه‌ها به ابراهیم اعتراض کردند، ما یک هفته باید در این منطقه باشیم تو بیشتر آذوقه ما را به پیرمرد دادی! ابراهیم گفت: اولاً معلوم نیست کار ما چند روز طول بکشد. در ثانی مطمئن باشید این پیرمرد دیگر با ما دشمنی نمی‌کند. شما شک نکنید، کار برای رضای خدا همیشه جواب می‌دهد. در آن شناسایی با وجود کم شدن آذوقه، کار ما خیلی سریع انجام شد. حتی آذوقه اضافه هم آوردیم.

انتهای پیام/
۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
آخرین اخبار گروه سیاست
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر