کد خبر: 421343
تاریخ انتشار: 02:05 - 04 خرداد 1397 - 2018 May 25
خبرگزاری میزان- به سختی ما رو جمع کرد. تو گرگ و میش هوا ما رو آورد عقب. توی راه رسیدیم به یک کانال، کف کانال پر از لجن و ... بود، عرض کانال هم زیاد بود. ابراهیم رفت دو تا برانکارد آورد و با آنها چیزی شبیه پل درست کرد! بعد هم ما را عبور داد و فرستاد عقب. خودش هم رفت جلو.

ابراهیم با دو تا برانکارد «پُل» درست کردبه گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلانغرب است. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان غریب کشورمان را که در کتاب «سلام بر ابراهیم» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

راوی: علی نصرالله

گردان کمیل، خط شکن محور جنوبی و سمت پاسگاه بود. یکی از فرماندهان لشکر آمد و برای بچه‌های گردان شروع به صحبت کرد: برادرها، امشب برای عملیات والفجر به سمت منطقه فکه حرکت می کنیم، دشمن سه کانال بزرگ به موازات خط مرزی، جلوی راه شما زده تا مانع عبور شود. همچنین موانع مختلف را برای جلوگیری از پیشروی شما ایجاد کرده. اما انشاءالله با عبور شما از این موانع و کانال‌ها، عملیات شروع خواهد شد. با استقرار شما در اطراف پاسگاه‌های مرزی طاووسیه و رشیدیه، مرحله اول کار انجام خواهد شد. بعد بچه‌های تازه نفس لشکر سیدالشهدا(ع) و بقیه رزمندگان از کنار شما عبور خواهند کرد و برای ادامه عملیات به سمت شهر العماره عراق می روند و انشاءالله در این عملیات موفق خواهید شد. ایشان در مورد نحوه کار و موانع و راه های عبور صحبتش را ادامه داد و گفت: مسیر شما یک راه باریک در میان میادین مین خواهد بود. انشاءالله همه شما که خط شکن محور جنوبی فکه هستید به اهداف از پیش تعیین شده خواهید رسید.

صحبت‌هایش تمام شد. بلافاصله ابراهیم شروع به مداحی کرد اما نه مثل همیشه! خیلی غریبانه روضه می خواند و خودش اشک می ریخت. روضه حضرت زینب(س) را شروع کرد. بعد هم شروع به سینه زنی کرد اولین بار بود که این بیت زیبا را شنیدم: امان از دل زینب چه خون شد دل زینب.

بچه ها با سینه زنی جواب دادند. بعد هم از اسارت حضرت زینب و شهدای کربلا روضه خواند. در پایان هم گفت: بچه‌ها، امشب یا به دیدار یار می رسید یا باید مانند عمه سادات اسارت را تحمل کنید و قهرمانانه مقاومت کنید.

بعد از مداحی عجیب ابراهیم، بچه ها درحالی که صورت‌هایشان خیس از اشک بود بلند شدند. نماز مغرب و عشا را خواندیم. از وقتی ابراهیم برگشته سایه به سایه دنبال او هستم! یک لحظه هم از او جدا نمی شوم. من به همراه ابراهیم، یکی از پلهای سنگین و متحرک را روی دست گرفتیم و به همراه نیروها حرکت کردیم. حرکت روی خاک رملی فکه بسیار زجرآور بود. آن هم با تجهیزاتی که وزن بیش از بیست کیلو برای هر نفر! ما هم که جدای از وسایل یک پل سنگین را مثل تابوت روی دست گرفته بودیم!

همه به یک ستون و پشت سر هم از معبری که در میان میدان‌های مین آماده شده بود حرکت کردیم. حدود دوازده کیلومتر پیاده روی کردیم. رسیدیم به اولین کانال در جنوب فکه. بچه ها دیگر رمقی برای حرکت نداشتند. ساعت نه و نیم شب یکشنبه هفدهم بهمن بود. با گذاشتن پل‌های متحرک و نردبان، از عرض کانال عبور کردیم. سکوت عجیبی در منطقه حاکم بود. عراقی‌ها حتی گلوله‌ای شلیک نمی کردند!

یک ربع بعد به کانال دوم رسیدیم. از آن هم گذشتیم. با بی‌سیم به فرماندهی اطلاع داده شد. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که به کانال سوم رسیدیم. ابراهیم هنوز مشغول بود و در کنار کانال دوم بچه ها را کمک می کرد. خیلی مواظب نیروها بود. چون در اطراف کانال‌ها پر از میادین مین و موانع مختلف بود. خبر رسیدن به کانال سوم، یعنی قرار گرفتن در کنار پاسگاه‌های مرزی و شروع عملیات. اما فرمانده گردان بچه ها را نگه داشت و گفت: طبق آنچه در نقشه است، باید بیشتر راه می رفتیم، اما خیلی عجیبه، هم زود رسیدیم، هم از پاسگاه‌ها خبری نیست!

تقریبا همه بچه ها از کانال دوم عبور کردند. یکدفعه آسمان فکه مثل روز روشن شد!! مثل اینکه دشمن با تمام قوا منتظر ما بوده. بعد هم شروع به شلیک کردند. از خمپاره و توپخانه گرفته تا تیربارها که در دوردست قرار داشت. آنها از همه طرف به سوی ما شلیک کردند!

بچه ها هیچ کاری نمی‌توانستند انجام دهند. موانع خورشیدی و میدان‌های مین جلوی هر حرکتی را گرفته بودند. تعداد کمی از بچه ها وارد کانال سوم شدند. بسیاری از بچه ها در میان خاک های رملی گیر کردند. همه به این طرف و آن طرف می رفتند. بعضی از بچه ها می‌خواستند با عبور از موانع خورشیدی در داخل دشت سنگر بگیرند،‌ اما با انفجار مین به شهادت رسیدند.

اطراف مسیر پر از مین بود. ابراهیم این را می دانست، برای همین به سمت کانال سوم دوید و با فریادهایش اجازه رفتن به اطراف را نمی داد. همه روی زمین خیز برداشتند. هیچ کاری نمی شد کرد. توپخانه عراق کاملا می‌دانست ما از چه محلی عبور می کنیم و دقیقا همان مسیر را می زد. همه چیز به هم ریخته بود. هر کسی به سمتی می دوید. دیگر هیچ چیز قابل کنترل نبود. تنها جایی که امنیت بیشتری داشت داخل کانال‌ها بود. در آن تاریکی و شلوغی ابراهیم را گم کردم!

تا کانال سوم جلو رفتم اما نمی شد کسی را پیدا کرد. یکی از رفقا را دیدم و پرسیدم: ابراهیم را ندیدی؟ گفت: چند دقیقه پیش از اینجا رد شد. همین طور این طرف و آن طرف می رفتم. یکی از فرمانده ها را دیدم. من را شناخت و گفت: سریع برو توی معبر، بچه هایی که توی راه هستند بفرست عقب. اینجا توی این کانال نه جا هست نه امنیت برو و سریع برگرد.

طبق دستور فرمانده، بچه هایی را که اطراف کانال دوم و توی مسیر بودند آوردم عقب، حتی خیلی از مجروح‌ها را کمک کردیم و رساندیم عقب. این کار دو سه ساعتی طول کشید. می‌خواستم برگردم، اما بچه های لشکر گفتند: نمی شه برگردی! با تعجب پرسیدم: چرا؟ گفتند: دستور عقب نشینی صادر شده، فایده ندارد بری جلو. چون بچه‌های دیگه هم تا صبح برمی‌گردند. ساعتی بعد نماز صبح را خواندم. هوا در حال روشن شدن بود. خسته بودم و ناامید. از همه بچه‌هایی که بر می‌گشتند سراغ ابراهیم را می گرفتم. اما کسی خبری نداشت.

دقایقی بعد مجتبی را دیدم. با چهره‌ای خاک آلود و خسته از سمت خط بر می گشت. با ناامیدی پرسیدم: مجتبی، ابراهیم رو ندیدی؟ همینطور که به سمت من می آمد گفت: یک ساعت پیش با هم بودیم. با خوشحالی از جا پریدم، جلو آمدم و گفتم: خب، الان کجاست؟ جواب داد: نمی دونم، بهش گفتم دستور عقب نشینی صادر شده، گفتم تا هوا تاریکه بیا برگردیم عقب، هوا روشن بشه هیچ کاری نمی تونیم انجام بدیم. اما ابراهیم گفت: بچه ها تو کانال‌ها هستند. من می رم پیش اونها، همه با هم بر می‌گردیم. مجتبی ادامه داد: همین طور که با ابراهیم حرف می زدم یک گردان از لشکر عاشورا به سمت ما آمد. ابراهیم سریع با فرمانده آنها صحبت کرد و خبر عقب نشینی را داد. من هم چون مسیر را بلد بودم، با آنها فرستاد عقب. خودش هم یک آر پی جی با چند گلوله از آنها گرفت و رفت به سمت کانال. دیگه از ابراهیم خبری ندارم.

ساعتی بعد میثم لطیفی را دیدم. به همراه تعدادی از مجروحین به عقب بر می‌گشت. به کمکشان رفتم. از میثم پرسیدم: چه خبر؟ گفت: من و این بچه‌هایی که مجروح هستند جلوتر از کانال لای تپه‌ها افتاده بودیم. ابراهیم هادی به داد ما رسید. یکدفعه سرجایم ایستادم. با تعجب گفتم: داش ابرام؟! خب بعدش چی شد؟ گفت: به سختی ما رو جمع کرد. تو گرگ و میش هوا ما رو آورد عقب. توی راه رسیدیم به یک کانال، کف کانال پر از لجن و ... بود، عرض کانال هم زیاد بود. ابراهیم رفت دو تا برانکارد آورد و با آنها چیزی شبیه پل درست کرد! بعد هم ما را عبور داد و فرستاد عقب. خودش هم رفت جلو. ساعت ده صبح، قرارگاه لشکر در فکه محل رفت و آمد فرماندهان بود. خیلی‌ها می‌گفتند چندین گردان در محاصره دشمن قرار گرفته‌اند!

انتهای پیام/

۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
آخرین اخبار گروه سیاست
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
آخرین اخبار
خدمات الکترونیک داخل خبر