کد خبر: 421323
تاریخ انتشار: 02:05 - 03 خرداد 1397 - 2018 May 24
خبرگزاری میزان- هر چه آب و غذا مانده بود را به ابراهیم تحویل دادیم. او به هر پنج نفر یک قمقمه آب و کمی غذا داد. به آن پنج اسیر عراقی هم هر کدام یک قمقمه آب داد! برخی از بچه ها از این کار ناراحت شدند اما ابراهیم گفت: آنها مهمان ما هستند.

ابراهیم به هر ۵ ایرانی یک قمقمه و به هرکدام از اسرای عراقی یک قمقمه آب می‌دادبه گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلانغرب است. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان غریب کشورمان را که در کتاب «سلام بر ابراهیم» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

راوی: مهدی رمضانی

با اینکه سن من زیاد نبود اما خدا لطف کرد تا با بهترین بندگانش در گردان کمیل همراه باشم. ما در شب شروع عملیات تا کانال سوم رفتیم. این کانال کوچک بود و تقریبا یک متر ارتفاع داشت. برخلاف کانال دوم که بزرگ و پر از موانع بود.

آن شب همه بچه‌ها به سمت کانال دوم برگشتند. کانالی که بعدها به نام کانال کمیل معروف شد. من به همراه دیگر نیروها پنج روز را در این کانال سپری کردم. از صبح روز بعد، تک تیراندازان عراقی هر جنبنده‌ای را هدف قرار می دادند. ما در آن روزهای محاصره، دوران عجیبی را سپری کردیم. یادم هست که ابراهیم هادی با آن قدرت بدنی و با آن صلابت کانال را سر پا نگه داشته بود!

فرمانده و معاون گردان ما شهید و مجروح شدند. برای همین تنها کسی که نیروها را مدیریت می کرد ابراهیم بود. او نیروها را تقسیم کرد. هر سه نفر را یک گروه و هر گروه را با فاصله در نقطه‌ای از کانال مستقر نمود. یک نفر روی لبه‌ی کانال بود و اوضاع را مراقبت می کرد دون نفر دیگر هم در داخل کانال در کنار او بودند. انتهای کانال یک انحناء داشت. ابراهیم و چند نفر دیگر شهدا را به آنجا منتقل کردند تا از دید بچه‌ها دور باشند. مجروحین را هم به گوشه‌ای از کانال بردند تا زیر آتش نباشند.

ابراهیم در آن روزها با ندای اذان بچه‌ها را برای نماز آماده می کرد. ما در آن شرایط سخت، در هر سه وعده نماز جماعت برگزار می کردیم! ابراهیم با این کارها به ما روحیه می داد و همه نیروها را به آینده امیدوار می کرد. دو روز بعد از شروع عملیات و بعد از پایان ناموفق مرحله دوم تلاش بچه ها بیشتر شد! می خواستیم راهی را برای خروج از این بن بست پیدا کنیم. در آخرین تماسی که با لشکر داشتیم سردار (شهید) حاجی پور با ناراحتی گفت: هیچ کاری نمی توانیم انجام دهیم اگر می توانید به هر طریق ممکن عقب بیایید.

پنجشنبه 21 بهمن بود که از روبرو و پشت سر ما، صدای تانک و نفربر بیشتر شد! بچه ها روی دیواره کانال را کنده و حالت پله ایجاد کردند. برخی فکر می کردند نیروی کمکی برای ما آمده اما نه محاصره ما تنگ‌تر شده بود! کماندوهای عراقی تحت پوشش تانکها جلو آمدند. آنها فهمیده بودند که در این دشت فقط داخل این کانال نیرو مانده!

یادم هست که یک نوجوان به نام شهید سید جعفر طاهری، قبضه آر پی جی را برداشت و از پله ها بالا رفت و با یک شلیک دقیق تانک دشمن را زد. همین باعث شد که آنها کمی عقب نشینی کنند. بچه ها هم با شلیک پیاپی خود چند نفراز کماندوهای عراقی را کشتند و چند نفر از نیروهایی که خیلی جلو آمده بودند را اسیر گرفتند.

در آن شرایط سخت، حالا پنج اسیر هم به جمع ما اضافه شد! نبود آب و غذا هم ما را کلافه کرده بود. بیشتر نیروها بی رمق و خسته در گوشه و کنار کانال افتاده بودند. تانک‌هایی که از کانال فاصله گرفتند بلندگوهای خود را روشن کردند! فردی که معلوم بود از منافقین است شروع به صحبت کرد و گفت: ایرانی‌ها بیایید تسلم شوید کاری با شما نداریم آب خنک و غذا برای شما آماده است بیایید ... و همینطور ما را به اسیر شدن تشویق می کرد.

تشنگی و گرسنگی امان همه را بریده بود. چند نفر از بچه ها گفتند: بیایید برویم تسلیم شویم ما وظیفه خودمان را انجام دادیم دیگر هیچ امیدی به نجات ما نیست. یکی از همان نوجوانان بسیجی گفت: اگر امروز ما اسیر شدیم و تلویزیون عراق ما را نشان داد و حضرت امام ما را ببیند و ناراحت بشود چه کار کنیم؟ مگر ما نیامدیم که دل امام را شاد کنیم؟ همین صحبت باعث شد که کسی خود را تسلیم نکند. ابراهیم وقتی نظر بچه ها را فهمید خوشحال شد و گفت: پس باید هر چه مهمات و آذوقه داریم جمع کنیم و بین نیروها تقسیم کنیم.

هر چه آب و غذا مانده بود را به ابراهیم تحویل دادیم. او به هر پنج نفر یک قمقمه آب و کمی غذا داد. به آن پنج اسیر عراقی هم هر کدام یک قمقمه آب داد! برخی از بچه ها از این کار ناراحت شدند اما ابراهیم گفت: آنها مهمان ما هستند.

مهمات‌ را هم جمع کردیم و در اختیار افراد سالم قرار دادیم تا بتوانند نگهبانی بدهند. سحر روز بعد یعنی 22 بهمن، تانکهای دشمن کمی عقب رفتند! تعدادی از بچه‌ها از فرصت استفاده کردند و در دسته های چند نفره به عقب رفتند اما برخی از آنها به اشتباه روی مین رفتند و ... ساعتی بعد حجم آتش دشمن خیلی زیادتر شد. دیگر هیچ کس نمی توانست کاری انجام دهد. عصر 22 بهمن، کماندوهای دشمن پس از گلوله باران شدید کانال به طرف ما گرفته شد!

یک افسر عراقی از مسیر پله‌ای که بچه ها ساخته بودند وارد کانال شد. یک سرباز هم پشت سرش بود. به اولین مجروح ما یک لگد زد. وقتی فهمید که او زنده است به سرباز گفت: شلیک کن. سرباز هم با تیر زد و مجروح ما به شهادت رسید. مجروح بعدی یک نوجوان معصوم بود که افسر بعثی با لگد به صورت او زد! بعد به سرباز گفت: بزن. سرباز امتناع کرد و شلیک نکرد! افسر عراقی در حضور ما سر او داد زد. اما سرباز عقب رفت و حاضر به شلیک نشد!
افسر هم اسلحه کلت خودش را بیرون آورد و گلوله‌ای به صورت او زد. سرباز عراقی در کنار شهدای ما به زمین افتاد! افسر عراقی هم سریع از کانال بیرون رفت! بعد به نیروهایش دستور شلیک داد و ...

دقایقی بعد عراقی‌ها با این تصور که همه افراد داخل کانال شهید شده اند برگشتند. دیگر صدای تیراندازی نمی آمد. با غروب آفتاب سکوت عجیبی در فکه ایجاد شد! من و چندین نفر دیگر که در میان شهدا زنده مانده بودیم از جا بلند شدیم. کمی به اطراف نگاه کردیم. کسی آنجا نبود بیشتر آنها که زنده مانده بودند جراحت داشتند. هوا کاملا تاریک بود که حرکت خودمان را آغاز کردیم و قبل از روشن شدن هوا خودمان را به نیروهای خودی رساندیم و ....

انتهای پیام/

۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
آخرین اخبار گروه سیاست
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر
خدمات الکترونیک داخل خبر