نعمت الله صادقی                           قسمت اول

آزادی در لغت به معنای رهایی و نا وابستگی است. اما در اصطلاح، مفهوم حقوقی است که براساس مبانی انسان شناختی و فلسفة حقوقی مکاتب تعریف می‏شود. به این معنا، آزادی دارای مفهوم و معنای واحدی که مورد تعریف و قبول همه باشد نیست، بلکه هر مکتبی آن را براساس مبنای فکری خود و طبق تعریفی که از انسان دارد معنا و تفسیر می‏کند. آزادی از نظر یک انسان لائیک یا مارکسیسم غیر از آزادیی است که یک انسان معتقد به مکتب الهی معتقد به آن است. همچنین آزادی برای کسی که انسان را موجود مسؤل در برابر اجتماع و هم نوعانش می‏داند غیر از آزادی است که انسان را موجود رها شده و بی مسؤلیت می‏داند.

آزادی در اسلام

آزادی در اسلام از دو نظر مورد بحث قرار می‏گیرد:

۱٫ آزادی از نظر فردی و مکلفیت های شخصی.

۲٫ آزادی از نظر جمعی و حکومتی که از آن به نظام مستقل و آزاد یاد می‏گردد.

آزادی در اسلام از نظر فردی: اسلام سه عامل را به عنوان عوامل به بند کشیدن بشریت مطرح ساخته و هر فرد را موظف می‏داند تا برای رهایی از بند آنها به مبارزه برخیزند.

عامل اول: حاکمان و سردمداران ستمگری که به ناحق و با توسل به قدرت و زور بر مردم حکم می رانند، آنان به هیچ یک از اصول انسانی و بشری پای بند نمی‏باشند، همه چیز را در خدمت نیل به اغراض خود خواهانه و تحکیم پایه های حاکمیت ظالمانه خود می‏خواهند. از نظر اینها قانون وسیله‏ای است که باید در خدمت خواسته های شان قرار داشته باشد و بتواند منافع آنها را تأمین نماید. آزادی و دمکراسی، عزت و کرامت انسانی در حکومت اینها جایگاهی ندارد. در قرآن از چنین حاکمان به طاغوت یاد می‏گردد، جنایت و بی رحمی؛ زور گویی و قدرت سالاری و لگد مال کردن حقوق مردم از بارز ترین خصیصه های طاغوت است. قرآن از کسانی که پای بر حقیقت می‏نهند و از آنچه واقعیت دارد روی می‏گرداند به عنوان پیروان طاغوت یاد می‏کند.[۱]

عامل دوم: دومین عاملی که اسلام، بشریت را برای رهایی از آن فرا می‏خواند و آن را باعث به بند کشیدن ایشان می‏شمارد، اعتقادات نادرست و خرافی و آموزه های کفر آلود و شیطانی می‏باشد. یعنی عواملی که باعث به بند کشیدن انسانیت انسان می‏گردد و شخصیت او را محدود کرده و بر اندیشة خدایی و انسانی او لجام می‏زند.

اسلام انسان را موجودی می‏داند که نه تنها در برابر خود و جامعه‏ای که در آن زندگی می‏کند مسؤل است و وظیفة ساختن خود و جامعه اش را دارد، بلکه فراتر از آن جهان را حیطه فعالیت او می‏خواند: «لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون»[۲] و ما بعد از تورات در زبور داود نوشتیم- و در کتب انبیاء سلف وعده دادیم- که البته بندگان نیکوکار من زمین را وارث و متصرف خواهند شد.

در اینجا ارث به معنای صاحب شدن و تحت تسلط خود در آوردن و از امکانات و منافع زمین بهره مند گردیدن می‏باشد. منظور این است که تنها مالک و فرمانروایی زمین از سوی خداوند به بندگان شایسته و صالح خداوند سپرده می‏شود و آنان توانایی و لیاقت انجام وظایف بزرگ ساختن و آبادی زمین را به عهده دارند. اگر به معنای« صالح » دقت نماییم خواهیم دید، منظور آن های هستند که عمل شایسته انجام می‏دهند و بزرگترین مصداق نیکوکاری خدمت به مردم و جامعه است، حتی عبادت خداوند اگر مقدمه و زمینه ساز خدمت به مردم نباشد و به سازندگی و پیشرفت و تعالی انسانها ختم نگردد و باعث هدایت شان به سوی کمال نشود، نمی‏تواند آن عبادت مورد قبول خداوند قرار گیرد.

ادای حق خداوند بدون ادای حقوق مردم قابل قبول نیست. در اسلام بزرگترین مصداق عمل صالح عملی است که برای مردم نفع داشته و مصلحت شان را در برداشته باشد. از سوی دیگر، اسلام سعادت، کمال و هدایت را حق مسلم همه انسانها می‏داند و هرگز آن را محدود به قوم خاص و ساکنین محدوده‏ی معین یا قشر و طبقه و رنگ و نژاد خاصی نمی‏داند. انسانی را که برای پیشرفت و سعادت مندی قوم خاص یا جامعه خاصی و یا کلته و نژاد و زبان معینی حقوق سایرین را نادیده می‏گیرد، در حقیقت از آن مسؤلیت خدایی که نجات و کمال همه انسانها است روی گردانیده است. در اسلام دین و مذهب پیوندی است که مجموعة از انسانها را به سوی هدف خاصی که نتیجه‏‏ی آن سعادت مندی بشر است سوق می دهد. بنابراین یکی از عواملی که انسان را به بند می کشد و انسانیت او را محدود می‏سازد عصبیت ها نژادی، جنسی منطقه‏ای و حتی اعتقادی است. پس اگر به خاطر نژاد خود به حقوق سایر نژادها تجاوز نماییم و یا به  نام دفاع از سرزمین خود انسانها را به بردگی و تضعیف وادار سازیم و به بهانه اینکه پیرو آیین و مذهب حق هستیم به سایر مذاهب توهین نموده و حقوق پیروان آنان را نادیده بگیریم، در حقیقت به بشریت جفا کرده و به دستورات دینی خود عمل نکرده ایم و خود را به زنجیری محصور نموده ایم که ساحه جولان اندیشه و وسعت عمل و خدمتی را که خداوند از یک انسان می‏خواهد محدود ساخته ایم.

اگر وسعت دید پیامبر(ص) در دره تنگ مکه و یا شبه جزیره عربستان محدود می‏گردید و همت او تنها نجات قوم عرب بود امروز نور اسلام به سایر سرزمین ها نمی تابید و پیروان مخلص و فداکاری در میان دگر اقوام و ملل نمی‏داشت. همچنین سایر ادیان الهی هیچ یک هدف خود را به قوم و سرزمین خاصی محدود نمی دانستند. پس انسانی که در لاک حصارهای قومی، زبانی و جغرافیایی خاصی خود را محدود می‏سازد و حق را از آن دریچه ها می نگرد و عناصر فوق را ملاک و سنجش قضاوت در زندگی قرار می‏دهد، در حقیقت نمی‏توان آن را انسان آزاد دانست.

حتی در اسلام آزادی از نظر اندیشه و رهانیدن خویش را از عصبیت هایی که باعث محدود اندیشی انسان می‏گردد و او را کورکورانه وادار به حمایت و اطاعت می‏سازد برای درک حقایق و واقعیتها مقدم بر دین داری دانسته شده است. به این معنا که حقیقت دین و درک واقعیت ها و درستی چیزی نخست با اندیشه، تفکر و تعقل آزاد امکان پذیر است، زیرا اگر انسان به دینی گرویده می‏شود و یا واقعیت و حقیقتی را می پذیرد قبل از ایمان آوردن به آن باید به تفکر و تدبیر در آن موارد بپردازد. به همین خاطر امام حسین(ع) در سخنرانی خود در برابر سپاه کوفه و شام در کربلا می‏فرماید: «و ان یکن لکم دین و کنتم لاتخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم»[۳] یعنی اگر معتقد به اسلام و یا آیین خاصی نیستید و ترسی از روز جزا ندارید می باید آزاد باشید و به دور از همه تعلقات و تعصبات متفعت جویانه و مغرضانه به عنوان یک انسان به درون و فطرت تان مراجعه کنید، زیرا هیچ انسان آزاده‏ای در سرشت خود ظلم و ستم و نابرابری را بر کسی روا نمی دارد و به ناحق پا به میدان نمی‏نهد. ابن ابی الحدید نیز می‏گوید: «برای انسانهای شرور و پست یعنی آنانی که به عزت و کرامت انسانی خود پا نهاده انسانهای به بند کشیده شده می‏گویند و لو در ظاهر آزاد به نظر برسند»[۴]

عامل سوم: تعلقات درونی و شخصی: سومین عاملی که آزادی انسان را سلب می‏کند خواسته های لجام گسیخته‏ای است که باعث امتیاز خواهی، سلطه طلبی و زیر پا نهادن حقوق دیگران می‏گردد. امروزه بسیاری به بهانه آزادی و با سوء استفاده از آن کلمه به حقوق و شخصیت دیگران تجاوز می‏نمایند و باعث سلب امنیت، آزار و عدم آسایش برای آنان می‏گردند. به عنوان نمونه شخصی آمد به نزدم از دکان داری که دکانش در طبقه پایین منزل او قرار داشت حرف می‏زد و می‏گفت: در طبقه زیرین منزلی که من همراه خانواده ام سکونت دارم دکان ویدیو کسیت قرار دارد. صاحب آن جوانی است که خود را طرفدار سرسخت آزادی می‏خواند دولاسپیکر قوی و بزرگ هم در دو طرف در دکانش نصب نموده است بسیاری وقتها صدای لاسپیکرها را که موسیقی از آن پخش می‏نماید آن قدر بلند می‏کرد که آسایش را از ما گرفته بود. خانمم مریض بود و احتیاج به استراحت داشت، به همین خاطر چندین بار اظهار ناراحتی نمود. لذا من نزد آن جوان رفته و گفتم اگر امکان دارد مقداری از صدای لاسپیکرهایش کم کند و برایش استدلال کردم که صدای بیش از حد لاسپیکرهایش باعث ناراحتی و عدم آسایش ما و خانواده ما شده، ولی او بدون هیچ تأملی در پاسخم گفت: برادر آزادی است زمان طالبان نیست که مردم را نگذارند خوش نباشند. امروز دمکراسی…

برخورد او طوری بود که من دیدم حرف زدن و این که برایش بگویم ما مریض داریم هیچ فایده‏ای ندارد، لذا بدون این که برایش چیزی بگویم آمدم به خانه در حالی که صدای بلند موسیقی هندی از لاسپیکرهای دکان او پخش می‏شد، وقتی همسرم از من پرسید که با او چه کردی، گفتم موفقیت صورت نگرفت زیرا فکر می‏کنم جوان هرگز تن به منطق و استدلال نمی‏دهد. باید مدتی همین وضع را تحمل کنی تا من از راه دیگری او را متوجه عمل ناپسندش کنم. فردای آن روز من هم یک لاسپیکر بسیار قوی از خانه کاکایم آوردم و آن را توسط طنابی بسته و از کلکینی که درست در بالای دکان او قرار داشت آویزان کردم و بعد نوار موسیقی در ضبط ماندم و تا آنجایی که راه داشت صدایش را بلند کردم به حدی که صدای لاسپیکرهای دکان جوان را تحت شعاع قرار داده بود. روز اول برای آزمایش آرام آرام از جلو دکان او تیر شدم و با نگاهی که به من کرد متوجه شدم از این کارم ناراحت است، اما به رخش نمی‏آورد. روز دوم قدری طنابی را که لاسپیکر را به آن آویزان کرده بودم پایین تر آوردم هنوز یک ساعت از پخش موسیقی نگذشته بود که جوان با پیرمردی که روبرویش دکان داشت به منزل ما آمد جوان سرش را پایین انداخته بود و هیچ حرف نمی‏زد، اما پیرمرد که از قبل هم در جریان قضیه قرار داشت گفت: من از طرف جوان از شما معذرت خواهی می کنم او خود هم آمده است تا به اشتباهش اعتراف کند و از شما معذرت خواهی نماید و شما از بزرگواری تان وی را ببخشید. هدف من از اول این بود تا او را متوجه اشتباهش کنم و غرضی جز آن نداشتم. گفتم: بسیار خوشحالم که متوجه شدی و سپس به او توضیح دادم که آزادی خوب است و همه آن را دوست دارند، اما مزاحمت مردم و رنجش دیگران و نادیده گرفتن حقوق آنان آزادی نیست، بلکه خودخواهی و انحصارجویی است. کسی آزاد است که آنچه را خود دوست دارد برای دیگران هم دوست داشته باشد. در بسیاری مواقع گذشت و جوانمردی حکم می‏کند که مقداری از خواسته های به حق خود را به خاطر نوع دوستی و رفاه حال دیگران بگذریم، چه رسد که به ناحق به نام آزادی برای دیگران مزاحمت ایجاد نموده و باعث سلب آسایش و آزادی آنها بگردیم. آزادیی که باعث سلب آزادی دیگران گردد نه تنها آزادی نیست، بلکه ظلم است فرق ما با طالبان این است که آنان آنچه را که خود دوست داشتند و فکر می‏کردند درست است بر مردم تحمیل می‏کردند، اما کسی که معتقد به آزادی است به اعتقادات، رفاه و آسایش دیگران نیز احترام قایل نیست. آزادی حقی است که همه باید به سهم خود به طور عادلانه از آن بهره مند گردد آزادی هرگز باعث مزاحمت و ستم و تجاوز به کسی نمی‏گردد.

جوان بعد از مدتی معذرت خواهی از منزل ما بیرون شد. اما پیرمرد ماند او با خنده بعد از رفتن جوان گفت: واقعا شاه کار کردی ما در مدتی که او دکان کاسیت فروشی باز کرده است نتوانستیم او را قانع کنیم تا کمی صدای لاسپیکرش را پایین کند به ما هم جواب می‏داد که زمان طالبان گذشته و امروز مردم آزادی دارند. صدای لاسپیکرش گاهی آن قدر بلند می‏شد که ما مجبور بودیم برای گپ زدن با مشتریان فریاد بزنیم. اما ماشاالله وقتی لاسپیکر شما نصب شد دیگر صدای موسیقی او را هم تحت شعاع قرار داد ما که در آن مدت مراقب رفتار او بودیم و گاهی به دکانش سر می زدیم می‏دیدیم که از صدای لاسپیکر شما بسیار ناراحت است. اول چیزی نمی گفت: اما کم کم با عصبانیت می‏گفت: این مرد دیوانه شده نمی مانه ما کار کنیم صدای لاسپیکر خود را آنقدر بلند کرده که مردم نمی‏فامه ما چه ماندیم. ما هم از فرصت استفاده نموده و در جواب او گقتیم: برادر آزادی است زمان طالبان که نیست، او هم آزاد است از لاسپیکر خود استفاده کند و از موسیقی که دوست داره لذت ببرد. جوان: درست است اما لاسپیکرش در جایی است که مزاحم ما می‏شود. من هم که می‏خواستم همین گپ را از او بشنوم گفتم: چرا مزاحم شما باشد او که لاسپیکرش را در جلو کلکین خود آویزان کرده و کاری به شما ندارد. جوان متوجه شده بود که چه می‏گویم به همین خاطر بعد از یک ساعت خود به دکان ما آمد و از من خواست تا با او خدمت برسیم که رسیدیم.                                  ادامه دارد…


[۱]- سوره بقره، آیه ۲۵۷ و سوره مائده، آیه۶٫

[۲]- سوره انبیاء، آیه۱۰۵٫

[۳]- سید محسن امین، لواجع الاشجاع، نشر مکتبه بصیرتی، قم( بیتا) ص ۱۸۵٫

[۴]- ابن ابی الحدید، شرح نهچ البلاغه، نشر دار الاحیاء العربیه، ج۱۳، ص۳۰٫





تمامي حقوق اين سايت متعلق به ميزان آنلاین می باشد و استفاده از مطالب با ذکر نام منبع بلا مانع است.
DESIGNED BY : W W W . A F D O W N L O A D . COM