کد خبر: 455663
تاریخ انتشار: 03:30 - 07 مهر 1397 - 2018 September 29
خبرگزاری میزان- کار رو برای وقتی می خوایم که تو کشور ما امنیت باشه و کسی در مقابل نظام قرار نگیره.

کار رو برای وقتی می خوایم که تو کشور ما امنیت باشهبه گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، شهید مدافع حرم «محمدهادی ذوالفقاری» از جمله جوان‌های بی‌باک، بابصیرت و خوش‌فکر جمهوری اسلامی ایران بود که در بهمن‌ماه سال ۱۳۹۳ در منطقه «مکیشفیه» شهر سامرا به شهادت رسید. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان کشورمان را که در کتاب «پسرک فلافل‌فروش» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

فدایی رهبر

اوج جسارت به رهبر انقلاب در ایام فتنه روز سیزده آبان رقم خورد. در این روز باطن اعمال کثیف فتنه گران نمایان شد.
آن روز رهبر عزیز انقلاب علناً مورد حملات کلامی آن‌ها قرار گرفت. آن‌ها مقابل دانشگاه تهران تجمع کردند و بعد از اهانت به تصاویر مقام عظمای ولایت قصد خروج از دانشگاه را داشتند.

اما با ممانعت نیروی انتظامی روبه رو شده و به داخل دانشگاه برگشتند. آنها سپس به جسارت‌های خود ادامه دادند! خوب به یاد دارم که همان روز یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی تماس گرفت و از من پرسید: امروز جلوی دانشگاه در فلان ساعت چه خبر بوده؟!

با تعجب گفتم: چطور؟!

گفت: من می‌خواستم بروم به محل کارم، یک لحظه در کنار اتاق دراز کشیدم و از خستگی زیاد خوابم برد.

با تعجب دیدم که ابراهیم هادی و همه‌ی دوستان شهیدش نظیر رضا گودینی و جواد افراسیابی و ... با لباس نظامی رو به روی درب دانشگاه ایستاده اند و با عصبانیت به درب دانشگاه تهران نگاه می‌کنند.

گفتم: یکی از دوستان من درحراست دانشگاه تهران است، الان خبر می‌گیرم.

به او زنگ زدم و پرسیدم: فلان ساعت، جلوی درب دانشگاه تهران چه خبر بود؟

ایشان هم گفت: دقیقا در همین ساعت که می‌گویی پلاکارد بزرگ تصویر حضرت آقا را پاره کردند و شروع کردند به جسارت کردن به مقام معظم رهبری!

لباس پلنگی بسیار زیبا و نو پوشیده بود. موتورش را تمیز کرده بود. گفتم: هادی جان کجا؟ می‌خوای بری عملیات؟!

یکی دیگه از بچه‌ها گفت: این لباس کماندویی رو از کجا آوردی؟ نکنه خبرایی هست و ما نمی‌دونیم؟!

خندید و گفت: امروز می خوان جلوی دانشگاه تجمع کنند. بچه‌های بسیج آماده باش هستند. ما هم باید از طریق بسیج کار کنیم. این وظیفه ماست.

گفتم: مگه می خوای بری سرکار. با این کارهایی که تو می کنی صاحب کار حتما اخرات می کنه.

لبخندی زد و گفت: کار رو برای وقتی می خوایم که تو کشور ما امنیت باشه و کسی در مقابل نظام قرار نگیره. بعد به من گفت: برو سریع حاضر شو که داره دیر می شه.

رفتیم به سمت میدان انقلاب، یک مقرّی بود که نیروهای بسیج درآن مستقر بودند. قرار بود به آنجا رفته و پس از گرفتن تجهیزات منتظر دستور باشیم.

درطی مسیر یک باره به مقابل درب دانشگاه رسیدیم. درست در همان موقع جسارت اغتشاشگران به رهبر معظم انقلاب آغاز شد.

هادی وقتی این صحنه را مشاهده کرد دیگر نتوانست تحمل کند! به من گفت: همین جا بمون... سریع پیاده شد و دوید به سمت درب اصلی دانشگاه. من همین طور داد می زدم: هادی برگرد، تو تنهایی می‌خوای چی کار کنی؟ هادی ... هادی ...

اما انگار حرف‌های من را نمی‌شنید. چشمانش را اشک گرفته بود. به اعتقادات او جسارت می شد و نمی‌توانست تحمل کند.

همین طور که هادی به سمت درب دانشگاه می دوید یک باره آماج سنگ‌ها قرار گرفت.

من از دور او را نگاه می‌کردم. می‌دانستم که هادی بدن ورزیده ای دارد و از هیچ چیزی هم نمی ترسد. اما آنجا شرایط بسیار پیچیده بود.

همین که به درب دانشگاه نزدیک شد یک پاره آجر محکم به صورت هادی و زیر چشم او اصابت کرد. من دیدم که هادی یک دفعه سر جای خودش ایستاد. می خواست حرکت کند اما نتوانست!

خواست برگردد اما روی زمین افتاد! دوباره بلند شد ودور خودش چرخید و باز روی زمین افتاد.

از شدت ضربه‌ای که به صورتش خورد نمی توانست روی پا بایستد. سریع به سمت او دویدم. هر طور بود در زیر بارانی از سنگ و چوب هادی را به عقب آوردم.

خیلی درد می‌کشید، اما ناله نمی کرد. زخم بزرگی روی صورتش ایجاد شده و همه ی صورت و لباسش غرق خون بود.

هادی چنان دردی داشت که با آن همه صبر، باز به خود می پیچید و درحال بی هوش شدن بود.
سریع او را به بیمارستان منتقل کردیم.

چند روزی در یکی از بیمارستان‌های خصوصی تهران بستری بود. آنجا حرفی از فتنه و اتفاقی که برایش افتاده نزد.
آن ضربه آن قدر محکم بود که بخش‌هایی از صورت هادی چندین روز بی حس بود.

شدت این ضربه باعث شد که گونه او شکافته شد و تا زمان شهادت، ‌وقتی هادی لبخند می زد، جای این زخم بر صورت او قابل مشاهده بود.

بعد از مرخص شدن ازبیمارستان، چند روزی صورتش بسته بود. به خانه هم نرفت و در پایگاه بسیج می‌خوابید، تا خانواده نگران نشوند. اما هر روز تماس می گرفت تا آن‌ها نگران سلامتی‌اش نباشند.

بعدها رفقا پیگیری کردند و گفتند: بیا هزینه درمان خودت را بگیر، اما هادی که همه هزینه‌ها را از خودش داده بود لبخندی زد و پیگیری نکرد.

حتی یکی از دوستان گفت: من پیگیری می کنم وبه خاطر این ماجرا و بستری شدن هادی برایش درصد جانبازی می گیرم.

هادی جواب او را هم با لبخندی بر لب داد!

هادی هیچ وقت از فعالیت‌های خودش در ایام فتنه حرفی نزد اما همه دوستان می‌دانستند که او به تنهایی مانند یک اکیپ نظامی عملی می کرد.

انتهای پیام/

۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار گروه سیاست