کد خبر: 454111
تاریخ انتشار: 03:30 - 01 مهر 1397 - 2018 September 23
خبرگزاری میزان- این هادی ذوالفقاری از بچه‌های جدید مسجد ماست که پسر خیلی خوبیه، خیلی فعال و در عین حال دلسوز و شوخ طبع و دوست داشتنی است. شما رو سرکار گذاشته بود.

سر کار گذاشتن رفقا به سبک شهید ذوالفقاریبه گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، شهید مدافع حرم «محمدهادی ذوالفقاری» از جمله جوان‌های بی‌باک، بابصیرت و خوش‌فکر جمهوری اسلامی ایران بود که در بهمن‌ماه سال ۱۳۹۳ در منطقه «مکیشفیه» شهر سامرا به شهادت رسید. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان کشورمان را که در کتاب «پسرک فلافل‌فروش» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

شوخ طبعی

همیشه روی لبش لبخند بود نه از این بابت که مشکلی ندارد من خبر داشتم که او با کوهی از مشکلات دست و پنجه نرم می کرد که اینجا نمی‌توانم به آن‌ها بپردازم.

اما هادی مصداق واقعی همان حدیثی بود که می‌فرماید: مومن شادی‌هایش در چهره‌اش و حزن و اندوهش در درونش می‌باشد.

همه‌ی رفقای ما او را به همین خصلت می‌شناختند. اولین چیزی که از هادی درذهن دوستان نقش بسته چهره‌ای بود که با لبخند آراسته شده.

از طرفی بسیار هم بذله گو واهل شوخی و خنده بود. رفاقت با او هیچ کس را خسته نمی کرد. در این شوخی‌ها نیز دقت می‌کرد که گناهی از او سر نزند.

یادم هست هر وقت خسته می‌شدیم، هادی با کارها و شیطنت‌های مخصوص به خود خستگی را از جمع ما خارج می ‌کرد.

بار اولی که هادی را دیدم، قبل از حرکت برای اردوی جهادی بود. وارد مسجد شدم و دیدم جوانی سرش را روی پای یکی از بچه‌ها گذاشته و خوابیده.

رفتم جلو و تذکر دادم که اینجا مسجد است بلند شو.

دیدم این جوان بلند شد و شروع کرد با من صحبت کردن. اما خیلی حالم گرفته شد. بنده‌ی خدا لال بود و با اَده اَده کردن با من حرف زد.

خیلی دلم برایش سوخت. معذرت خواهی کردم و رفتم سراغ دیگر رفقا. بقیه‌ی بچه‌های مسجد از دیدن این صحنه خندیدند!

چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان وارد شد و این جوان لال با او همان گونه صحبت کرد. آن شخص هم خیلی دلش برای این پسر سوخت.

ساعتی بعد سوار اتوبوس شدیم و آماده‌ی حرکت، یک نفراز انتهای ماشین با صدای بلند گفت: نابودی همه‌ی علمای اس...

بعد از لحظه‌ای سکوت ادامه داد: نابودی همه علمای اسرائیل صلوات.

همه صلوات فرستادیم. وقتی برگشتم با تعجب دیدم آقایی که شعار صلوات فرستاد همان جوان لال در مسجد بود! به دوستم گفتم: مگه این جوان لال نبود؟!

دوستم خندید و گفت: فکر کردی برای چی توی مسجد می‌خندیدیم.

این هادی ذوالفقاری از بچه‌های جدید مسجد ماست که پسر خیلی خوبیه، خیلی فعال و درعین حال دلسوز وشوخ طبع ودوست داشتنی است. شما رو سرکار گذاشته بود.

یادم هست زمانی که برای راهیان نور به جنوب می‌رفتیم، من و هادی و چند نفر دیگر از بچه‌های مسجد جزء خادمان دوکوه بودیم. آنجا هم هادی دست از شیطنت بر نمی‌داشت.

مثلا، یکی از دوستان قدیمی من باکت و شلوارخیلی شیک آمده بود دوکوهه و می‌خواست با آب حوض دوکوهه وضو بگیرد.

هادی رفت کنار این آقا و چند بار محکم با مشت زد توی آب! سرتا پای این رفیق ما خیس شد. یک دفعه دوست قدیمی ما دوید که هادی را بگیرد و ادبش کند.

هادی با چهره‌ای مظلومانه شروع کرد با زبان لالی صحبت کردن. این بنده‌ی خدا هم تا دید این آقا قادر به صحبت نیست چیزی نگفت ورفت.

شب وقتی به اتاق ما آمد، یک باره چشمانش از تعجب گرد شد. هادی داشت مثل بلبل توجمع ما حرف می‌زد!

در دوکوه به عنوان خادم راهیان نور فعالیت می‌کردیم. در آن ایام هادی با شوخ‌طبعی‌ها خستگی کار را از تن ما خارج می‌کرد.

یادم هست که یک پتوی بزرگ داشت که به آن می‌گفت "پتوی اجکت" یا پتوی پرتاب!

کاری که هادی با این پتو انجام می‌داد خیلی عجیب بود. یکی از بچه‌ها را روی آن می‌نشاند و بقیه دورتا دور پتو را می‌گرفتند و با حرکات دست آن شخص را بالا وپایین پرت می‌کردند.

یک بار سراغ یکی از روحانیون رفت. این روحانی از دوستان ما بود. ایشان خودش اهل شوخی و مزاح بود. هادی به اوگفت: حاج آقا دوست دارد روی این پتو بنشینید؟

بعد توضیح داد که این پتو باعث پرتاب انسان می‌شود.

حاج آقا که از خنده‌های بچه‌ها موضوع را فهمیده بود؛ عبا و عمامه را برداشت ونشست روی پتو.

هادی و بچه‌ها چندین بار حاج آقا را بالا وپایین پرت کردند. خیلی سخت ولی جالب بود.


بعد هم با یک پرتاب دقیق حاج آقا را انداختند داخل حوض معروف دوکوهه.

بعد از آن خیلی از خادمان دوکوهه طعم این پتو و حوض دوکوهه را چشیدند!

شیطنت‌های هادی درنوع خودش عجیب بود. این کارها تا زمانی که پای او به حوزه‌ی علمیه باز نشده بود ادامه داشت.

یادم هست یک روز سوار موتور هادی از بهشت زهرا به سوی مسجد بر‌می‌گشتیم. در بین راه به یکی از رفقای مسجدی رسیدیم. او هم با موتور از بهشت زهرا بر می‌گشت.

همین طور که روی موتور بودیم با هم سلام و علیک کردیم یادم افتاد این بنده‌ی خدا توی اردوها و برنامه‌ها، چندین بار هادی را اذیت کرد. از نگاه‌های هادی فهمیدم که می‌خواهد تلافی کند! اما نمی‌دانستم چه قصدی دارد.

هادی یک باره با سرعت عملی که داشت به موتور این شخص نزدیک شد و سوییچ موتور را درحالی که روشن بود چرخاند و برداشت.

موتوراین شخص یک باره خاموش شد. ما هم گاز موتور را گرفتیم و رفتیم! هر چه آن شخص داد می‌زد اهمیتی ندادیم.

به هادی گفتم: خوب نیست الان هوا تاریک می‌شه، این بنده‌ی خدا وسط این بیابون چی کار می‌کنه؟ گفت: باید ادب بشه.

یک کیلومتر جلوتر ایستادیم. برگشتیم به سمت عقب. این شخص همین طور با دست اشاره می‌کرد و التماس می‌کرد. هادی هم کلید را از راه دور نشانش داد و گذاشت کنار جاده،‌ زیر تابلو. بعد هم رفتیم....

انتهای پیام/

۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار گروه سیاست