کد خبر: 440986
تاریخ انتشار: 03:30 - 19 مرداد 1397 - 2018 August 10
خبرگزاری میزان- رفتم داخل بخش، دیدم عصبانی منتظر من ایستاده. تا مرا دید، پرسید: «کجا بودی؟» گفتم: داشتم ناهار می خوردم. دست انداخت زیر یقه‌ام را گرفت و کِشان کِشان مرا با خودش برد. خیلی عصبانی بود.

یقه‌ام را گرفت و کِشان کِشان مرا به بالای سر یک بسیجی بردبه گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، جاویدالاثر «احمد متوسلیان» فرمانده دلاور لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) از جمله چهره‌های شاخص جمهوری اسلامی ایران است که هنوز هم با گذشت ۳۶ سال از مفقود شدن وی در لبنان، بسیاری هنوز چشم‌انتظار بازگشت وی به میهن هستند. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان کشورمان را که در کتاب «می‌خواهم با تو باشم» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

پدر دلسوز بسیجیان (راوی: مجتبی عسگری)

مسئول بیمارستان مریوان نقل می‌کند: نیم ساعتی از بازگشتم از مرخصی نگذشته بود و در غذاخوری بیمارستان مشغول خوردن نهار بودم که برادر «ممقانی» سراغم آمد و گفت: بلندشو ! برو توی بخش، برادر احمد با تو کار داره.

رفتم داخل بخش، دیدم عصبانی منتظر من ایستاده. تا مرا دید، پرسید: «کجا بودی؟» گفتم: داشتم ناهار می خوردم. دست انداخت زیر یقه‌ام را گرفت و کِشان کِشان مرا با خودش برد. خیلی عصبانی بود. رسیدیم بالای تخت یکی از بسیجی ها. او به دست‌های بسیجی اشاره کرد و از من پرسید: «روی این دست چیه؟». باندهای دست او حسابی سرخ بود، گفتم: «خون!» بعد شروع کرد از او سوال کردن، آن بسیجی می گفت: من یه هفته‌اس اینجام، منو روی همین تخت به حال خودم گذاشتن، طی این مدت چند بار گفتم که دست‌های خونی منو بشورین، اما کسی به حرفم گوش نداد و من با همین دستها غذا می خوردم.

حاج احمد رو کرد به من و گفت: «مگه روز اول که تو رو فرستادم اینجا، نگفتم چه مسئولیتی داری؟» گفتم: برادر احمد! اینجا مدیریت تشکیلاتی داره، شما نباید از من بازخواست کنین. بیمارستان مدیر داخلی داره، ایشون باید توضیح بده.

تا این حرف را شنید گفت: «این تشکیلات توی سرت بخوره! بیمارستانو روی سرت خراب می‌کنم. اینجا دیگه با کارشکنی ضدانقلاب طرف نیستیم. اینجا یه خودی داره ضربه می زنه».

دیدم دنبال چیزی می گردد. ناگهان چیزی مثل برق از بیخ گوشم رد شد. او چنگال روی میز را برایم حواله کرده بود. این گذشت و بعد از چند ساعت مجدداً مرا احضار کرد. تا مرا دید دوباره شروع کرد به فریاد زدن و گفت:« شما خائنین! در رابطه به رسیدگی به بچه‌های مجروح خیانت کردین. تو امین من توی بیمارستان بودی. امانتی رو که دستت بود رعایت نکردی. تو می دونی اون بسیجی مجروح رو مادرش با چه امیدی، با یک دنیا آرزو بزرگ کرده و به دست من و تو سپرده؟» بعد هم شروع کرد مثل ابر بهاری های‌های گریه کردن.

ما هم به تبع او زار زار گریه کردیم. گفت: «نه برادر جان! این جوری فایده نداره. با این وضع کُلاهت پس معرکه‌اس. اگر نمی تونی و عرضه نداری این کارو انجام بدی، خیلی رُک بگو. به درک! ول کن،‌ بذار کس دیگه‌ای اونو انجام بده.»

دیدم جای گلایه نیست. چون من مسئول بودم و باید رسیدگی می‌کردم و الِا می‌دانستم که حاج احمد قلبی داشت به صافی شبنمی که روی گلبرگ‌ها می‌نشیند. اما در برابر کم‌توجهی به بسیجیان، کوتاه نمی‌آمد و به شدت برخورد می‌کرد.

انتهای پیام/

۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار گروه سیاست