کد خبر: 439780
تاریخ انتشار: 03:30 - 12 مرداد 1397 - 2018 August 03
خبرگزاری میزان- من با بسیجی‌ها نان و سیب‌زمینی خوردم. بگذار این غذاها را حیوانات بیابان بخورند.
ابراهیم سیب‌زمینی خورد و کباب را برای حیوانات انداختبه گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلانغرب است. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان غریب کشورمان را که در کتاب «سلام بر ابراهیم ۲» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

امریه

اوایل بهمن ۱۳۶۱ بود. من در مقر سپاه تهران مشغول فعالیت بودم. یک روز به من گفتند: کسی دم در با شما کار دارد.

رفتم و با تعجب دیدم که ابراهیم است. نمی‌دانید چقدر خوشحال شدم. با هم وارد ساختمان شدیم. خیلی از دوستان ما او را می‌شناختند و یا اینکه تعریف او را شنیده بودند.

با اصرار من قرار شد ناهار بماند. البته گفتم که من هزینه ناهار مهمان را از جیب خودم می‌دهم و مشکل بیت‌المال وجود ندارد.

گفتم: داش ابرام، چی شده یادی از ما کردی؟

گفت: می‌خوام برایم یه امریه بگیری که اعزام بشم جنوب.

آن زمان بسیجیانی که خارج از اعزام سراسری به جبهه می‌رفتند، باید یک نامه شخصی برای اعزام به جبهه می‌گرفتند که به آن امریه می‌گفتند.

موقع ناهار وارد سالن غذاخوری شدیم، شرایط خاصی در آن سال وجود داشت. توی واحد ما کسی نمی‌خندید! همه با یقه‌های بسته و ظاهری بسیار مذهبی بودند! فکر می‌کردند این کار‌ها اخلاص و تقوا را بیشتر می‌کند.

ابراهیم تا وارد سالن غذاخوری شد، به من گفت: راستی شنیدم عقد کردی، درسته؟

گفتم:‌بله با اجازه، انشاالله برای عروسی باید بیای و مداحی کنی.

هنوز حرف من تموم نشده بود که یک دفعه ابراهیم زد روی میز و گفت: بارک‌الله... بعد هم یه بیت شعر برای من خواند و همین‌طور می‌خندید و می‌زد روی میز!

من هم که نگاه‌های خاص اطرافیان را می‌دیدیم، خیلی خجالت کشیدم و گفتم: آقا ابرام زشته مسئولین سپاه امروز اومدن اینجا و توی سالن نشستند.

ابراهیم هم با اشاره سر گفت: خبر دارم، عمدا این کار را می‌کنم!

نمی‌دانم چه منظوری داشت، اما حسابی سالن ناهارخوری را به هم ریخت. غروب همان روز به منزل ابراهیم رفتم.

امریه و بلیط قطار را برایش بردم. خیلی خوشحال شد. گفتم فردا برو راه‌آهن و با قطار اهواز برو برای جنوب. من هم ان‌شاالله به شما ملحق می‌شم.

فردای همان روز به سراغ مسئول بخش خودمان رفتم و اصرار کردم که اجازه مرخصی بدهد تا به جنوب بروم. بوی عملیات را همه متوجه شده بودند. قبول نمی‌کردند، اما اینقدر اصرار کردم تا چند روز بعد موافقت شد. خودم را که به جنوب رساندم موقع شروع عملیات بود.

آنجا شنیدم که ابراهیم با نیرو‌های اطلاعات قرار است جلو برود، مدت کوتاهی با او بودم. انگار در دنیا نبود. تمام کارهایش متفاوت شده بود. بعد هم تنهای تنها راهی شد...

من هم مهدی خندان و هاشم کلهر و دیگر رفقا را دیدم و همراه آن‌ها به گردان مقداد آمدم.

با گردان مقداد تا پای کار آمدیم و به تپه دوقلو‌ها رسیدیم. اما با اعلام دستور عقب نشینی مجبور به بازگشت شدیم و حسرت دیدار آخر بر دل ما ماند...

یکی از رفقا گفت: روزی که ابراهیم برای آخرین بار به جبهه آمد، به من گفت: این بار دیگه تمومه. نمی‌خوام دیگه حرفی از من باشه.

بعد با صدای آرامی ادامه داد: انگان نه انگار کسی به نام ابراهیم هادی بوده. نمی‌خوام کسی از من حرفی بزنه. هیچی. یه وجب از خاک زمین رو نمی‌خوام اشغال کنم. نمی‌خوام برام مراسم بگیرند. از من حرف بزنند و ...

دلم از این نوع صحبت کردن ابراهیم گرفت، اما چیزی نگفتم. ابراهیم این‌ها را گفت و رفت. این اتفاق به‌صورت واقعی رخ داد. بیست و پنج سال هیچ حرفی از ابراهیم نبود. نه مراسم خاصی، نه مزاری، اما....

اما وقتی خدا بخواهد به کسی عزت دهد و او را بزرگ کند، دیگران نمی‌توانند مانع شوند. سال ۱۳۹۴ در تماس‌هایی که با گروه شهید هادی گرفته شد، در سراسر کشور بیش از بیست مراسم سالگرد و یادواره برای آقا ابراهیم برگزار شد.

در یک مورد، شخصی از شهر‌های استان یزد تماس گرفت و گفت: من برای این شهید نذر کردم و مراسم سالگردی برای او برگزار کردیم. سخنران و مداح ... بسیار عالی بود. هزار نفر را شام دادیم. خدا می‌داند که چه برکاتی از این جلسه کسب کردیم.

**

اما وقتی ابراهیم برای آخرین بار به جبهه رسید، قرار بود عملیات والفجر مقدماتی آغاز شود، البته با سر و صدای بسیار!

آخرین جلسه هماهنگی فرماندهان در دهلاویه برقرار شد. هر فرمانده همراه با یکی از نیرو‌های بسیجی لشکر خود، راهی محل جلسه گردید.

حاج همت نیز که به ابراهیم هادی ارادت داشت، به حاج حسین الله کرم پیغام داد که حتما ابراهیم هادی را همراه بیاور، تا بعد از جلسه، دعای توسل را با همان سوز همیشگی بخواند.

جلسه برقرار شد. بسیجی‌ها که بیشتر به‌عنوان راننده، همراه فرماندهان به دهلاویه آمده بودند، در بیرون از محل جلسه حضور داشتند. ساعتی بعد شام آوردند. ظرف‌های نان و کباب وارد محل جلسه شد. بعد هم نان و سیب‌زمینی برای بسیجی‌ها آوردند!

بعد از شام، قرار بود ابراهیم هادی وارد محل جلسه شود و دعای توسل را شروع کند. اما همزمان با پذیرایی از فرماندهان، صدای دعای توسل از بیرون محل جلسه شنیده شد! ابراهیم همراه با بسیجی‌ها دعا را شروع کرد.

بعد از شام، هرچه به ابراهیم گفتند که بیا و برای فرماندهان دعای توسل بخوان قبول نکرد. او با ناراحتی می‌گفت: من دعای خودرم را خواندم.

جلسه به پایان رسید و همه آماده بازگشت به محل قرارگاه و لشکر‌ها شدند. حاج حسین می‌گفت: وقتی سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم، یک بسته را به ابراهیم دادم و گفتم: برایت نان و کباب آوردم.

ابراهیم همین‌طور که پشت فرمان نشسته بود، نان و کباب را از من گرفت و با دست دیگر از شیشه ماشین به بیرون پرت کرد! بعد هم گفت: من با بسیجی‌ها نان و سیب‌زمینی خوردم. بگذار این غذا‌ها را حیوانات بیابان بخورند. چیزی نگفتم. ابراهیم چند لحظه بعد گفت: تمام ما بسیجی هستیم، وای به روزی که غذای بسیجی و فرمانده تفاوت داشته باشد، آن موقع کار مشکل می‌شود.

روز بعد آخرین هماهنگی نیرو‌ها انجام شد و حرکت گردان‌های لشکر حضرت رسول (ص) به سمت پاسگاه‌های جنوبی فکه آغاز گردید.

انتهای پیام/
۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
سیاست-خبر-وکیل آنلاین
سیاست-خبر-وکیل آنلاین
آخرین اخبار گروه سیاست
سیاست-خبر-وکیل آنلاین
چند رسانه ای-سیاست-داخلی
چند رسانه ای-سیاست-داخلی
چند رسانه ای-سیاست-داخلی
سیاست-زندانیان