کد خبر: 439770
تاریخ انتشار: 03:30 - 09 مرداد 1397 - 2018 July 31
خبرگزاری میزان- ابراهیم، بعد از پانسمان زخم پا در منطقه دیگر مشغول فعالیت شد. این بشر انگار خستگی را نمی‌فهمید!
ابراهیم انگار اصلا خستگی را نمی‌فهمیدبه گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلانغرب است. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان غریب کشورمان را که در کتاب «سلام بر ابراهیم ۲» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

پشت دشمن

هماهنگی عملیات مطلع‌الفجر خیلی سریع انجام شد. ما برای اینکه فشار دشمن بر جبهه بستان را کم کنیم، خیلی سریع آماده عملیات شدیم.

در سپاه گیلان غرب، طرح یک عملیات ایذایی ریخته شد. قرار شد یک گروه زبده از نیروها، با مهمات و مواد منفجره، قبل از شروع عملیات به پشت جبهه دشمن رفته و همزمان با آغاز عملیات، به توپخانه و مقر فرماندهی تیپ دشمن حمله کنند. این کار در پیروزی عملیات و رسیدن به اهداف در جبهه میانی بسیار کمک می‌کرد.

پانزده نفر، از جمله بنده، برای این منظور انتخاب شدند. فرماندهی این گروه به یکی از دوستان ابراهیم به نام (شهید) علی خرمدل واگذار شد.

دو روز قبل از عملیات همراه با ابراهیم حرکت کردیم. ابراهیم ما را از میان شیار‌های مرزی عبور داد برگشت. هرکدام از ما به جز سلاح، یک کوله بزرگ، پر از تجهیزات و مهمات و تغذیه و ... همراه داشتیم. یک بی‌سیم پی‌آرسی در اختیار آقای خرمدل بود که با آن هماهنگی لازم را انجام می‌داد.

ما ده کیلومتر از خط مقدم فاصله گرفته و در یک تپه در حالی توپخانه عراق و نزدیک مقر فرماندهی دشمن مستقر شدیم. روز‌ها مشغول استراحت و شب‌ها مشغول فعالیت بودیم.

قرار بود به محض شروع عملیات، در مرحله اول، توپخانه دشمن با حمله ما از کار بیفتد. سپس به مقر فرماندهی که اتاق فکر دشمن به حساب می‌آمد حمله کنیم.

دو روز پرهیجان سپری شد. ما به نوعی نیروی فدایی بودیم. احتمال بازگشت ما بسیار کم بود. از طرفی تمامی این پانزده نفر از نیرو‌های قوی و آماده به رزم بودند.

در طی دو روزی که در منطقه دشمن، و در میان تپه‌ها و شیار‌ها مخفی بودیم غذای ما کنسرو ماهی و کنسرو بادمجان بود. یادم هست که کنسرو بادمجان را باز کردم. پر از روغن بود. وسیله‌ای برای گرم کردنش نبود. اولین لقمه را خوردم از بس تند بود نتوانستم فرو بدهم. احساس کردم نان خالی بخورم راحت‌ترم.

بیستم آذرماه ۱۳۶۰ عملیات اصلی آغاز شد. ما تمام کار‌های شناسایی را در شب‌های قبل انجام داده بودیم. آقای خرمدل وظیفه هرکسی را مشخص کرده بود. نقشه حمله به خوبی طراحی شد.

لحظات عجیبی بود. منتظر دستور حمله بودیم تا کار توپخانه دشمن را در جبهه میانی یکسره کنیم. اما هیچ خبری از آن سوی بی‌سیم نشد! آقای خرمدل چندین بار تماس گرفت. اما فرماندهی دستور داد فعلا وارد عمل نشوید!

از نقل و انتقالات و از شلیک توپخانه دشمن متوجه شدیم که درگیری شدیدی در منطقه شیاکوه آغاز شده. دو روز از شروع عملیات گذشت. هیچ دستوری به ما داده نشد. کم کم آذوقه ما رو به پایان بود. هرچه تماس می‌گرفتیم، می‌گفتند: فعلا صبر کنید. کار در شیاکوه گره خورده. امکان پیشروی در جبهه میانی نیست.

تا اینکه غروب روز دوم عملیات، یک تماس کوتاه برقرار شد. به ما اعلام کردند که به دستور فرمادهی کل عملیات، شما هیچگونه عملیاتی انجام ندهید. تمام دوستان ما با شنیدن این خبرشوکه شدند. چند نفری از دوستان به فرمانده گروه گفتند: عراق تمام مسیر‌های عبوری را بسته؛ ما نه راه پیش داریم و نه راه پس. غذا هم نداریم. این یعنی ...

یکی دیگر از رفقا گفت: بهترین کار این است که حمله کنیم و در نهایت همگی شهید یا اسیر می‌شویم، اما لااقل توپخانه عراق را ... فشار روحی عجیبی بر من و دوستانم وارد شده بود. چه کاری باید انجام دهیم؟

آذوقه ما تقریبا به پایان رسید. ما نیرو‌های فراموش شده بودیم که قرارگاه نیز هیچ جوابی به ما نمی‌داد. فقط می‌گفت: دستور است که هیچ کاری انجام ندهید. ما راه بازگشت هم نداشتیم عراق شیار عبوری ما را پر از نیرو کرده بود.

در اوج ناامیدی بودیم، هوا رو به تاریکی می‌رفت. بلدچی محلی نیز با شنیدن این اخبار، شبانه از ما جداشد ورفت! صدای بی‌سیم دوباره بلند شد. صدای ضعیفی علی خرمدل را صدار می‌کرد. ابراهیم هادی آن سوی خط بود، علی را صدا زد. همه به سمت بی‌سیم دویدیم. ابراهیم شروع به صحبت کرد: «علی جان، تمام راه‌های مرزی پر از نیرو شده. من چند مسیر را برای برگشت شما امتحان کردم. هیچ راهی نیست فقط یک راه مانده. نیرو‌ها را جمع کن و به سمت شمال منطقه عملیاتی حرکت کن. چند کیلومتر که به سمت شمال بروی؛ یک کوه بلند وجود دارد. دامنه شرقی و غربی کوه، دشمن مستقر شده، اما روی قله خبری نیست. من از این طرف کوه بالا می‌آیم و شما هم از پشت کوه بیایید بالا تا با هم برگردیم.»

دو نفر از بچه‌ها مریض شده بودند. بارش باران هم آغاز شد. به سختی حرکت را آغاز کردیم. اما مگر مسیر تمام میشد؟ نیمه‌های شب به کوه رسیدیم. ابراهیم آن طرف منتظر ما بود. او با یک موتور و یک بی‌سیم دنبال ما آمده بود.

از کوه بالا آمدیم. کوه بسیار بلندی بود هرچه می‌رفتیم از قله خبری نبود. ما هنوز در دامنه کوه بودیم، اما ابراهیم با آن بدن قوی به نوک قله رسید؛ از آن طرف سرازیر شد و به سمت ما آمد.

نمی‌دانید بعد از چند روز ناامیدکننده دیدار با ابراهیم چقدر به ما روحیه داد. همگی او را در آغوش گرفتیم. من یک لحظه نگاه کردم و در همان تاریکی دیدم که زانوی ابراهیم غرق خون است.

پرسیدم چی شد؟

جواب درستی نداد، اما فهمیدم وقتی به دنبا ما به سمت کوه می‌امد، چراغ موتور را خاموش کرده و در جاده خاکی در حرکت بوده. در این حالت به سختی زمین می‌خورد.

ابراهیم وقتی وضعیت افراد بیمار را دید گروه ما را مدیریت کرد. به افراد سالم چند کوله تحویل داد تا با خود بیاورند. خودش هم با همان پای زخمی، یکی از افراد مریض و بی‌حال گروه را روی کلش قرار داد چندین کیلومتر در منطقه کوهستانی را روی دوش خود آورد.

ساعتی بعد به نوک قله رسیده به سمت خط نیرو‌های خودی حرکت کردیم. نماز صبح را در همان حال خواندیم و قبل از روشن شدن هوا به نیرو‌های خودی رسیدیم.

در طی مسیر ابراهیم تماس گرفت و یک وانت برای انتقال ما در خواست کرد. هوا روشن شده بود که داخل وانت قرار گرفتیم و به سمت گیلان غرب رفتیم. تا دو روز بعد از خستگی در خواب بودیم. البته طبیعی بود. اما ابراهیم، بعد از پانسمان زخم پا در منطقه دیگر مشغول فعالیت شد. این بشر انگار خستگی را نمی‌فهمید!

بعد‌ها از رفقای قرارگاه، موضوع خودمان را پیگیری کردم. گفتند شب دوم اعلام شد ه. این پانزده نفر را رها کنید. نباید عملیات را در جبهه میانی ادامه دهیم.

ابراهییم در همان جلسه بلافاصله سوال کرد که سرنوشت این افراد چه می‌شود؟ این‌ها نمی‌توانند برگردند؟

فرمانده عملیات هم گفت: در بهترین حالت این که آن‌ها اسیر می‌شوند!

ابراهیم که جان پچه رزنده‌ها برایش مهم بود آنجا داد زد و فحش ... که اگر برادر و فرزند خودتان هم جزو آن‌ها بودند، همین را می‌گفتید؟

بعد با حاج حسین الله‌کرم هماهنگ می‌کند و می‌گوید: من می‌روم تا یک راه برای بازگشت این افراد پیدا کنم.

حاج حسین هم یک بی‌سیم به او می‌دهد و می‌گوید: هرکاری می‌توانی انجام بده.

خلاصه اینکه من و چهارده نفر دیگر، یا به تعبیر بهتر، «پانزده خانواده» بازگشت جان خودشان را مدیون تلاش و فداکای آن شب ابراهیمی می‌دانند. او در دو شب اول عملیات نیز نخوابیده بود، اما خستگی را برای نجات ما تحمل کرد. چند روز بعد و در ادامه عملیات مطلع‌الفجر ماجرای ارتفاعات انار و معجزه اذان پیش آمد.

انتهای پیام/
۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
سیاست-خبر-وکیل آنلاین
سیاست-خبر-وکیل آنلاین
آخرین اخبار گروه سیاست
سیاست-خبر-وکیل آنلاین
سیاست-داخلی-حقوق و قضا
سیاست-داخلی-حقوق و قضا
سیاست-داخلی-حقوق و قضا
سیاست-زندانیان