کد خبر: 439767
تاریخ انتشار: 03:30 - 08 مرداد 1397 - 2018 July 30
خبرگزاری میزان- وقتی با نیروها به نزدیکی قله رسیدیم تک و تنها به سمت سنگرهای نوک قله حمله کردم تا آن بالا را پاکسازی کنم و فاتح قله باشم. اما با تعجب دیدم که دشمن در آنجا حضور ندارد! آنها قبل از آمدن من فرار کرده و یا کشته شده بودند. جنازه‌ها روی زمین بود.

ما همه سرگرد را فاتح قله شیاکوه می‌دانستیم غافل از اینکه ...

به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلانغرب است. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان غریب کشورمان را که در کتاب «سلام بر ابراهیم ۲» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

فاتح قله

با خوشحالی و با سرعت کار انتقال مهمات را آغاز کردیم. سه گردان از نیرو‌های ذوالفقار و نیرو‌های سپاه، آخرین هماهنگی‌های لازم را انجام دادند. حرف تمام فرماندهان این بود که باید کل ارتفاعات شیاکوه از جمله قله آن آزاد شود.

من در دفتر خاطراتم این ماجرا را با جزئیات نوشته‌ام. ساعت ۵ عصر شانزدهم بهمن ۱۳۶۰ بود. توپخانه کار خودش را آغاز کرد. هنوز هوا تاریک نشده بود که پیشروی نیرو‌ها شروع شد. نیرو‌های ارتش خیلی خوب پیش رفتند. از محور دیگر نیز، نیرو‌های سپاه و بسیج جلو آمدند.

گردان‌های سوم و چهارم ذوالفقار به سمت قله حرکت کردند. از مکالمات بیسیم شنیدم که فرمانده گردان سوم با شجاعت اعلام کرد: من می‌خواهم اولین نفری باشم که پا به قله شیاکوه می‌گذارد.

سرگرد با شجاعت نیروهایش را به پیشروی ترغیب می‌کرد. ساعتی بعد، از پشت بیسیم اعلام شد: قله شیاکوه آزاد شد. گردان سوم به قله رسید.

خیلی خوشحال شدیم. فریاد الله اکبر رزمندگان ارتش و سپاه در منطقه طنین‌انداز شد. دشمن پا به فرار گذاشت. ما در دامنه شیاکوه و در جایی که غار وجود داشت، یک بیمارستان انتظامی ایجاد کردیم.

همه از این پیروزی خوشحال بودیم که سرگرد تخمه‌چی فرمانده گردان سوم را آوردند. گلوله به پایش خورده بود.

هرچه اصرار کردیم که ایشان به عقب منتقل شود قبول نکرد می‌گفت: پانسمان کنید، می‌خواهم به میان نیروهایم برگردم. ایشان در آنجا حرفی زد که منظورش را نفهمیدم.

وقتی مشغول پانسمان سرگرد بودند رو به من کرد و گفت: من شرمنده ابراهیم هادی هستم!

به هرحال شیاکوه با حماسه رزمندگان آزاد شد. چند روز بعد سرگرد را دیدم. پایش بهتر شده بود. من را صدا کرد و گفت: بیا تا مطلبی را برایت بگویم. یادت هست گفتم شرمنده ابراهیم هستم.

گفتم بله، ایشان گفت: در میان نیرو‌های ذوالفقار من را به‌عنوان فاتح شیاکوه می‌شناسند. حتی جایزه و درجه به من دادند. آن هم به خاطر مطلبی که پشت بیسیم گفتم. همه می‌گویند اولین نفری بودم که سنگر‌های روی قله را فتح کردم...، اما باید مطلبی را اقرار کنم. سرگرد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: آن شب مقاومت دشمن در سنگر‌های نوک قله خیلی شدید بود. دشمن نمی‌خواست آن سنگر‌ها را به راحتی از دست بدهد. وقتی با نیرو‌ها به نزدیکی قله رسیدیم تک و تنها به سمت سنگر‌های نوک قله حمله کردم تا آن بالا را پاکسازی کنم و فاتح قله باشم. اما با تعجب دیدم که دشمن در آنجا حضور ندارد! آن‌ها قبل از آمدن من فرار کرده و یا کشته شده بودند. جنازه‌ها روی زمین بود. من هم خوشحال از اینکه قله را فتح کرده‌ام، پشت بیسیم این خبر را اعلام کردم. اما یکباره با صحنه عجیبی مواجه شدم. باورکردنی نبود! درست در کنار سنگر روی قله یک جوان رزمنده رو به قبله به حالت سجده افتاده بود و از خدا تشکر می‌کرد. او یکباره در مقابل من از روی خاک بلند شد. اول ترسیدم، اما از چفیه‌اش فهمیدم که او ایرانی است.

او زودتر از من به قله رسیده و کار پاکسازی سنگر‌ها را انجام داده بود! اما هیچ حرفی نزد و بعد از پاکسازی آنجا به سجده رفته و از خدا بابت این پیروزی تشکر می‌کرد. بعد هم بلند شد و من را در‌آغوش کشید و به من تبریک گفت: بعد بدون هیچ حرفی به سمت نیرو‌های خودش از سمت دیگر قله پایین رفت.

صحبت سرگرد که به اینجا رسید با تعجب نگاهش کردم. خیلی برایم جالب بود. ما همه سرگرد را فاتح قله شیاکوه می‌دانستیم. حالا او از کس دیگری به‌عنوان اولین فاتح قله حرف می‌زد.

با تعجب گفتم: از کی حرف می‌زنید؟ این دلاور کی بود؟

سرگرد همین‌طور که در چشمان من نگاه می‌کرد گفت: فاتح قله شیاکوه یل بازی دراز، ابراهیم هادی بود. بعد از آن سرگرد هر زمان می‌خواست نام ابراهیم را ببرد می‌گفت: یَل بازی دراز. می‌گفت: کسی این جوان را نمی‌شناسد و ...

یادم هست سرهنگ علیاری هم گفت: فتح شیاکوه مدیون آن جوان است که با تحکم گفت: اگر شما نمی‌توانید ما اقدام کنیم.

خلاصه رفاقت من از آن روز با ابراهیم بیشتر شد. او دیگر یک اسطوره در ذهن من و دوستان ارتشی بود. حالا دیگر بچه‌های ارتش هم به او ارادت داشتند. ابراهیم با این همه دلاوری، هیچگاه از خودش حرفی نمی‌زد.

گذشت تا اینکه یک ماه بعد، یکی از سرباز‌ها من را صدا زد و گفت: یه جوان آمده و با شما کار دارد. گفتم: من کسی را اینجا ندارم. اما رفتم جلوی درب قرارگاه. خیلی خوشحال شدم. ابراهیم بود. بعد از سلام و حال و احوال گفت: آمدم برای خداحافظی، ما قرار است به جنوب برویم.

خیلی ناراحت شدم و با او خداحافظی کردم. با اینکه اهل تهران نبودم، اما آدرس گرفتم و گفتم: خیلی دوست دارم باز هم شما را ببینم.

عملیات فتح‌المبین در روز‌های نخست سال ۱۳۶۱ آغاز شد. برای همین ابراهیم و دوستانش به جنوب رفتند. چند گردان ما هم در عملیات شرکت کرد. در روز‌های پایانی عملیات، من هم به جنوب آمدم. یک شب را در کنار سرگرد تخمه‌چی فرمانده گردان سوم بودم.

ایشان به من گفت: راستی از ابراهیم هادی خبر داری؟ گفتم: نه. سرگرد ادامه داد: چند روز قبل توی فرودگاه اهواز دیدمش، مجروح شده و ترکش به پهلوی ابراهیم خورده بود. می‌خواستند او را به تهران منتقل کنند. ولی او می‌واست برگردد. دکتر‌ها زخمش را پانسمان کردند و باهم برگشتیم.

اواخر سال ۱۳۶۱ دوباره سرگرد را دیدم. به خاطر دلاوری‌ها و شجاعتش حالا سرهنگ شده بود. دوباره حرف از شیاکوه و ابراهیم هادی شد. ایشان پرسید: از یل بازی دراز خبر داری؟ می‌دونی کجاست؟

من که از ماجرای کانال کمیل خبر داشتم با ناراحتی گفتم:‌بله. سرهنگ از قیافه من همه چیز را فهمید. دوباره با نگرانی پرسید: ابراهیم هادی کجاست؟

ماجرای محاصره و کانال کمیل را در والفجر مقدماتی تعریف کردم. بعد هم گفتم: ابراهیم همراه آن‌ها ماند. کسی از او خبر ندارد.

انتهای پیام/
۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار گروه سیاست