کد خبر: 414451
تاریخ انتشار: 02:05 - 08 ارديبهشت 1397 - 2018 April 28
خبرگزاری میزان- روز بعد با برادر بروجردی جلسه گذاشتیم. فرماندهان ارتش هم حضور داشتند. ایشان فرمودند: با توجه به پیام امام، نیروی زیادی در راه است. ضد انقلاب هم خیلی ترسیده. آن‌ها داخل شهر دو مقر مهم دارند. باید طرحی برای حمله به این دو مقر داشته باشیم.
عملیاتی شدن طرح ابراهیم هادی برای شکست ضدانقلاب در کردستانبه گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلان‌غرب است. خبرگزاری میزان بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان غریب کشورمان را که در کتاب «سلام بر ابراهیم» گردآوری شده است، منتشر می‌کند.

راوی: مهدی فریدوند

تابستان ۱۳۵۸ بود. بعد از نمازظهر و عصر جلوی مسجد سلمان ایستاده بودیم. داشتم با ابراهیم حرف می‌زدم که یکدفعه یکی از دوستان با عجله آمد و گفت: پیام امام را شنیدید؟! با تعجب پرسیدیم: نه، مگه چی شده؟! گفت: امام دستور دادند و گفتند بچه‌ها و رزمنده‌ها کردستان را از محاصره خارج کنید. بلافاصله محمد شاهرودی آمد و گفت: من و قاسم تشکری و ناصر کرمانی عازم کردستان هستیم. ابراهیم گفت: ما هم هستیم. بعد رفتیم تا آماده حرکت شویم.

ساعت چهار عصر بود. یازده نفر با یک ماشین بلیزر به سمت کردستان حرکت کردیم. یک تیربار ژ. ۳، چهار قبضه اسلحه و چند نارنجک، کل وسایل همراه ما بود. بسیاری از جاده‌ها بسته بود. در چند محور مجبور شدیم تا از جاده خاکی عبور کنیم. اما با یاری خدا، فردا ظهر رسیدیم به سنندج. از همه جا بی خبر وارد شهر شدیم. جلوی یک دکه روزنامه فروشی ایستادیم. ابراهیم پیاده شد که آدرس مقر سپاه را بپرسد. یکدفعه فریاد زد: بی دین این‌ها چیه که می‌فروشی؟! با تعجب نگاه کردم. دیدم کنار دکه، چند ردیف مشروبات الکلی چیده شده. ابراهیم بدون مکث اسلحه را مسلح کرد و به سمت بطری‌ها شلیک کرد. بطری‌های مشروب خرد شد و روی زمین ریخت. بعد هم بقیه را شکست و با عصبانیت رفت سراغ جوان صاحب دکه. جوان خیلی ترسیده بود. گوشه دکه خودش را مخفی کرد.

ابراهیم به چهره او نگاه کرد. با آرامش گفت: پسرجون، مگه تو مسلمون نیستی. این نجاست‌ها چیه که می‌فروشی، مگه خدا تو قرآن نمی‌گه «این کثافت‌ها از طرف شیطانه، از این‌ها دور بشید»؟ جوان سرش را به علامت تأیید تکان داد. مرتب می‌گفت: غلط کردم، ببخشید. ابراهیم کمی با او صحبت کرد. بعد با هم بیرون آمدند.

جوان مقر سپاه را نشان داد. ما هم حرکت کردیم. صدای گلوله‌های ژ. ۳ سکوت شهر را شکسته بود. همه در خیابان به ما نگاه می‌کردند. ما هم بی خیر از همه جا در شهر می‌چرخیدیم. بالاخره به مقر سپاه سنندج رسیدیم.

جلوی تمام دیوار‌های سپاه، گونی‌های پر از خاک چیده شده بود. آنجا به یک دژ نظامی بیشتر شباهت داشت! هیچ چیزی از ساختمان پیدا نبود.

هر چه در زدیم بی فایده بود. هیچ کس در را باز نمی‌کرد. از پشت در می‌گفتند: شهر دست ضدانقلابه، شما هم اینجا نمانید بروید فرودگاه! گفتیم: ما آمدیم به شما کمک کنیم. لااقل بگویید فرودگاه کجاست؟

یکی ازبچه‌ها سپاه آمد لب دیوار و گفت: اینجا امنیت نداره ممکنه ماشین شما را هم بزنند. سریع از این‌طرف از شهر خارج بشید. کمی که بروید به فرودگاه می‌رسید. نیرو‌های انقلاب آنجا مستقر هستند.

ما راه افتادیم و رفتیم فرودگاه. آنجا بود که فهمیدیم داخل سنندج چه خبر است. به جز مقر سپاه و فرودگاه همه جا دست ضد انقلاب بود. سه گردان از سربازان ارتشی آنجا بودند. حدود یک گردان هم از نیرو‌های سپاه در فرودگاه مستقر بودند. گلوله‌های خمپاره از داخل شهر به سمت فرودگاه شلیک می‌شد.

برای اولین بار محمد بروجردی را در آنجا دیدیم. جوانی با ریش‌ها و موی طلایی. با چهره‌ای جذاب و خندان. برادر بروجردی در آن شرایط نیرو‌ها را خیلی خوب اداره می‌کرد. بعد‌ها فهمیدم فرماندهی سپاه غرب کشور را بر عهده دارد.

روز بعد با برادر بروجردی جلسه گذاشتیم. فرماندهان ارتش هم حضور داشتند. ایشان فرمودند: با توجه به پیام امام، نیروی زیادی در راه است. ضد انقلاب هم خیلی ترسیده. آن‌ها داخل شهر دو مقر مهم دارند. باید طرحی برای حمله به این دو مقر داشته باشیم.

صحبت‌های مختلفی شد، ابراهیم گفت: اینطور که در شهر پیداست مردم هیچ ارتباطی با آن‌ها ندارند. بهتر است به یکی از مقر‌های ضدانقلاب حمله کنیم. درصورت موفقیت به سراغ مقر بعدی برویم.

همه با این طرح موافقت کردند. قرار شد نیرو‌ها را برای حمله آماده کنیم. اما همان روز نیرو‌های سپاه را به منطقه پاوه اعزام کردند. فقط نیرو‌های سرباز در اختیار فرماندهی قرار گرفت.

ابراهیم و دیگر رفقا به تک تک سنگر‌های سربازان سر زدند. با آن‌ها صحبت می‌کردند و روحیه می‌دادند. بعد هم یک وانت هندوانه تهیه کردند و بین سربازان پخش کردند. به این طریق رفاقت‌شان با سربازان بیشتر شد. آن‌ها با برنامه‌های مختلف آمادگی نیرو‌ها را بالا بردند.

صبح یکی از روز‌ها آقای خلخالی به جمع بچه‌ها اضافه شد. تعداد دیگری از بچه‌های رزمنده هم از شهر‌های مختلف به فرودگاه سنندج آمدند. پس از آمادگی لازم، مهمات بین بچه‌ها توزیع شد. تا قبل از ظهر به یکی از مقر‌های ضد انقلاب در شهر حمله کردیم. سریع‌تر از آنچه فکر می‌کردیم آنجا محاصره شد. بعد هم بیشتر نیرو‌های ضد انقلاب را دستگیر کردیم.

از داخل مقر به جز مقدار زیادی مهمات، مقادیر زیادی دلار و پاسپورت و شناسنامه‌های جعلی پیدا کردیم. ابراهیم همه آن‌ها را در یک گونی ریخت و تحویل مسئول سپاه داد.

مقر دوم ضد انقلاب هم بدون درگیری تصرف شد. شهر بار دیگر به دست بچه‌های انقلابی افتاد. فرمانده سربازان، پس از این ماجرا می‌گفت: اگر چند سال دیگر هم صبر می‌کردیم سربازان من جرأت چنین حمله‌ای را پیدا نمی‌کردند. این را مدیون برادر هادی و دیگر دوستان همرزم ایشان هستیم. آن‌ها با دوستی که با سرباز‌ها داشتند روحیه‌ها را بالا بردند.

در آن دوره، فرماندهان بسیاری از فنون نظامی و نحوه نبرد را به ابراهیم و دیگر بچه‌ها آموزش دادند. این کار آن‌ها را به نیرو‌های ورزیده‌ای تبدیل نمود که ثمره آن در دوران دفاع مقدس آشکار شد.

ماجرای سنندج زیاد طولانی نشد. هر چند در دیگر شهر‌های کردستان هنوز درگیری‌های مختصری وجود داشت.

ما در شهریور ۱۳۵۸ به تهران برگشتیم. قاسم و چند نفر دیگر از بچه‌ها در کردستان ماندند و به نیرو‌های شهید چمران ملحق شدند. ابراهیم پس از بازگشت، از بازرسی سازمان تربیت بدنی به آموزش و پرورش رفت. البته با درخواست او موافقت نمی‌شد، اما با پیگیری‌های بسیار این کار را به نتیجه رساند. او وارد مجموعه‌ای شد که به امثال ابراهیم بسیار نیاز داشته و دارد.

انتهای پیام/
۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
سیاست-خبر-وکیل آنلاین
سیاست-خبر-وکیل آنلاین
آخرین اخبار گروه سیاست
سیاست-خبر-وکیل آنلاین
فرهنگی-سیاست-داخلی
فرهنگی-سیاست-داخلی
فرهنگی-سیاست-داخلی
سیاست-زندانیان