کد خبر: 399738
تاریخ انتشار: 00:10 - 06 فروردين 1397 - 2018 March 26
خبرگزاری میزان- هنوز مزه آن پارچ آب یخ و آبگوشت بعد از حریق سینما را نمی‌توان فراموش کرد.

آتش نشان به گزارش خبرنگار گروه جامعه خبرگزاری میزان، ایستگاه یک آتش‌نشانی خلوت و آرام است. هنوز بیشتر آتش‌نشانان شیفت " الف"، وارد ایستگاه نشده‌اند و تلاشگران شیفت قبلی منتظر حضور آنها هستند.

مرتضی، لباس خدمت می‌پوشد و وارد محوطه می‌شود. کارکنان، یکی پس از دیگری وارد می‌شوند ومرتضی به عنوان " کمک فرمانده " دوری در اطراف خودرو‌ها می‌زند. به تدریج تحویل و تحول آغاز می‌شود و آتش‌نشانان شیفت جدید تجهیزات و خودرو‌ها را از شیفت قبلی تحویل می‌گیرند و به دنبال هم به طرف ساختمان می‌روند.

مرتضی در محوطه می‌ماند و بقیه برای صرف صبحانه به سالن غذاخوری می‌روند. طبق برنامه امروز نوبت نظافت عمومی است و تمام ساعات پیش از ظهر به این مهم اختصاص یافته است. به همین دلیل، آتش‌نشانان ساعت ۹ به محوطه بازمی گردند و با استفاده از آب استخر حسن آباد، شستشوی محوطه، تجهیزات و خودرو‌ها را آغاز می‌کنند.

" کاردان "‌ها و کمک‌هایشان برای نظافت خودروها، آستین بالا می‌زنند و بقیه به نسبت وظیفه‌ای که به عهده دارند به شستشوی تجهیزات، و اماکن می‌پردازند.

کاری که نزدیک به سه ساعت به درازا می‌کشد؛ و با نزدیک شدن ظهر صدایی از طریق بلندگو در محوطه طنین می‌اندازد و همگان را به صرف ناهار دعوت می‌کند. آتش‌نشانان به تدریج وسایل و تجهیزات را جمع آوری می‌کنند و به سوی ساختمان می‌روند. تنها " مرتضی" است که از بقیه جدا می‌شود و راه تلفنخانه ایستگاه را پیش می‌گیرد. چند دقیقه بعد، پس از عبور از مقابل دفتر رئیس ایستگاه، وارد تلفنخانه می‌شود و سلام می‌کند. بدون آن که منتظر پاسخ تلفنچی بماند، به صندلی او نزدیک می‌شود.

مرتضی، وسایل روی میز را مرتب می‌کند و به پشتی صندلی تکیه می‌دهد، اما هنوز چند دقیقه نگذشته که بی سیم به صدا در می‌آید.- ۳۰۱ از فرماندهی.- ده، یک- زنگ حریق رو بزنین. نیرو اعزام بشه.مرتضی به سرعت زنگ را به صدا در می‌آورد و همزمان به مکالمه با ستاد فرماندهی ادامه می‌دهد.- آدرس و اعلام بفرمایین، لطفا.- خیابان شهید بهشتی، تقاطع قائم مقام فراهانی، سینما آزادی. کمکی ایستگاه ۱۸

داخل محوطه، آتش‌نشانان به سوی خودرو‌ها می‌دوند و تلفنچی، خودش را به تلفنخانه می‌رساند. در این فاصله، " مرتضی اصفهانی " به خودرو‌ها رسیده و از کنار فرمانده " ناصر رمضانزاده " می‌گذرد، که ضمن هدایت همکاران، از طریق بی سیم دستی، اطلاعات تکمیلی را از ستاد دریافت می‌کند.خیلی زود، خودرو‌ها به دنبال هم از ایستگاه بیرون می‌روند و به سمت شمال توجیه می‌شوند، تا پس از عبور از خیابان حافظ و کریمخان زند، به خیابان قائم مقام می‌رسند.

دود غلیظی که به آسمان می‌رود، از تقاطع " شهید مفتح " به وضوح دیده می‌شود و به قدری زیاد است که فرمانده رمضانزاده، از طریق بی سیم درخواست نیروی کمکی بیشتری می‌کند.

مقابل سینما آزادی، جمعیت زیادی جمع شده‌اند و آتش‌نشانان ایستگاه ۱۸ در قسمت جنوبی ساختمان از سمت در اصلی عملیات را آغاز کرده‌اند.خودرو‌های ایستگاه یک توقف می‌کنند و فرمانده، برای مشخص شدن محل استقرار از خودرو فاصله می‌گیرد. اصفهانی، همه جا را به دقت از نظر می‌گذراند. از دیدگاه او، روی دیوار غربی سینما دو ترک بزرگ دیده می‌شود که تا بالا ادامه دارد.

- آقا ناصر! اگه اجازه بدین خودرو‌ها رو سمت چپ، روبروی " بخارست " نگه داریم.- باشه. نیرو را مستقر کنین. من میرم واسه هماهنگی.خیلی زود. با هماهنگی فرماندهان، محل عملیات ایستگاه یک مشخص می‌شود و بخشی از نیروها، همراه " اصفهانی " از در اصلی وارد سالن سینما می‌شوند.
" طبقه همکف" کاملا شعله ور است و شعله‌ها به ارتفاع چندمتر به آسمان برخاسته‌اند تزئینات و پرده‌های سنگین، در آتش می‌سوزند و حرارت به قدری زیاد است که پیشروی سریع تلاشگران را غیر ممکن ساخته است. با راهنمایی مرتضی آتش‌نشانان استقرار می‌یابند و او برای پیگیری کار، عقب می‌کشد.
- با احتیاط عمل کنین، من یه دوری بزنم، احتمالا از در خروجی راحت‌تر میشه وارد شد.
بیرون ساختمان، مرتضی خودش را به فرمانده می‌رساند و سنگینی حریق در طبقه همکف را به اطلاع او می‌رساند و به پاسخ او گوش می‌سپارد:- متوجه شدم. یه رشته لوله بکشین، از سمت خروجی سالن، وارد بشین.
مرتضی در حال جدا شدن از فرمانده با صدای بلند همکارانش را فرا می‌خواند.-یه رشته لوله 2 و نیم و سه راهی، به طرف خروجی سالن. سریع‌تر بچه‌ها. سریع تر.
مرتضی اصفهانی، همراه با دو تن از آتش‌نشانان ایستگاه ۱۸ (سعید دهقانپور و امیر خلیل پیما) از خروجی سالن سینما، وارد راهروی باریک و طولانی می‌شوند. نزدیک به خیابان اولین در متصل به سالن قفل است و در برابر نیروی آتش‌نشانان مقاومت می‌کند.
- آقا مرتضی! وا نمیشه. چیکار کنیم؟- میریم به طرف در دوم، دنبال من بیاین.- آقا! لوله و سر لوله تا اونجا نمیرسه.- میرسه، بیا. وارد بشیم حله.
خوشبختانه در دوم باز است و می‌توان از همانجا به آتش حمله برد. همان گونه که از سمت دیگر دیده شده بود، کل سالن همکف یکپارچه آتش است و از طبقه دوم نیز بخار قابل اشتعال به آسمان می‌رود. مرتضی در آغاز، محل استقرار خود و همراهانش را خاموش می‌کند و پس از پیشروی مختصر به سمت راست می‌پیچد، جایی که " سن " سینما به تلی از آتش بدل شده است. آتش از انباری زیر " سن " با شعله‌های سرکش، به سمت پرده زبانه می‌کشد و مرتضی با چرخاندن سرلوله سعی در مهار آتش دارد.
ناگهان در میانه سالن توفانی از آتش به پا می‌شود و مرتضی با نگرانی باز می‌گردد. به بند لوله اضافه کنین. بچه‌ها باید برن جلوتر.خیلی زود به سالن اصلی می‌رسد، جایی که شیشه‌های آن به دستور یکی از مسئولان ارشد سازمان شکسته شده و تلاش برای مهار آتش ادامه دارد.
- این شیشه را تازه شکستین؟- بعله، دستور دادن.- پس اون گرد باد مال این بود؟- هر چی بود تموم شد.
به سرعت باز می‌گردد. در این فاصله، همکاران دو بند لوله اضافه کرده‌اند. مرتضی کوبلینگ لوله دوم را به دست می‌گیرد و به سمت در خروجی سینما می‌رود. داخل سالن، حرارت بیشتر شده و آتش به طبقات بالاتر سرایت کرده است. از دیدگاه مرتضی، اینک، طبقات اول و دوم نیز در آتش می‌سوزند و قطعات جداشده از سقف، پیاپی سقوط می‌کنند. اگر چه امکان پیشروی داخل سالن عملا از دست رفته، اما خوشبختانه، " خلیل پیما " و " دهقانپور " به انباری زیر " سن " نفوذ کرده و در مهار آتش نسبتا به توفیق رسیده‌اند. با این حال صدای سوتی که از دستگاه تنفسی دهقان پور شنیده می‌شود، اعلام خطری است که مرتضی آن را به خوبی درک می‌کند. سر لوله را از دهقانپور می‌گیرد و او را مرخص می‌کند.
- سعید، برو دستگاه تو عوض کن. مواظب سقف ام باش.پس از رفتن دهقانپور، آتش انباری فرو می‌نشیند. مرتضی، سرلوله را از انبار خارج می‌کند و در حال چرخاندن سرلوله به سقف نگاه می‌کند. چیزی شبیه باران از سقف می‌بارد که به زودی معلوم می‌شود، آب نیست.- آخ، دستم.- چی شد؟- کتفم سوخت. این چی یه چکه می‌کنه؟- از شیروانی می‌چکه آقا مرتضی! ببین.- آره. اینجا سقف نداره... باید بکشیم عقب، برو بریم.به سمت سر در ابتدای خروجی عقب نشینی می‌کنند. مرتضی، خروجی سر لوله را کمتر می‌کند، تا آب با فشار بیشتر به جلو پرتاب شود.- میرم طرف " سن " اینور خطرناکه.
آنگاه هر دو، در کنار هم در پناه آبی که با فشار بیشتر از سر لوله بیرون می‌زند، خود را به بالای " سن " می‌رسانند. پیداست که همکاران نیز به طبقات اول و دوم نفوذ کرده‌اند. از دیدگاه مرتضی، حجم دود کمتر شده و خیلی زود تلاشگران ایستگاه یک نیز در طبقه همکف تا جلوی " سن " پیشروی می‌کنند.
مرتضی و خلیل پیما در حالی که بر آتش نزدیک خود مسلط می‌شوند، با حیرت به همکارشان " نصراله نفر" نگاه می‌کنند که با یک سرلوله پرآب، با قدرت تمام در وسط سالن می‌چرخد و به هر نقطه در حال سوختن هجوم می‌برد.
آتش‌نشانان ایستگاه ۱۸ در طبقه اول و تلاشگران ایستگاه ۱۱ در طبقه دوم، آتش را مهار می‌کنند، همانگونه که مرتضی و همکارانش، "سن" و " طبقه همکف" را به طور کامل، خاموش می‌کنند، اما هنوز حرارت و بخار در محل دیده می‌شود و از بعضی نقاط آتش، دوباره زبانه می‌کشد.
 همزمان صدای سوت دستگاه‌های تنفسی نیز فضا را پر می‌کند و دستگاه‌های مرتضی اصفهانی و امیر خلیل پیما نیز سوت می‌کشند. مرتضی به شدت احساس تشنگی می‌کند و به دلیل خستگی زیاد، رمقی در دست و پایش نمانده است. سرلوله را زمین می‌گذارد و از سالن بیرون می‌دود.
بیرون سالن، "فیس " دستگاه را از روی صورت خود برمی دارد و هوای تازه و خنک را با لذت به درون ریه‌ها می‌فرستد. مقابل ساختمان برخی از همسایگان با ظرف‌های آب از آتش‌نشانان پذیرایی می‌کنند. مرتضی از فرط تشنگی، ناخودآگاه پیش می‌رود و به گونه‌ای کاملا غیرارادی، پارچ آب را از روی سینی برمی دارد و سرمی کشد. به قدری تشنه است که اطراف را نمی‌بیند و به عکس العمل همکارانش نیز توجهی ندارد. هنوز نیمی از پارچ را ننوشیده که دستی به شانه اش می‌خورد.- اجازه بده پارچ رو وصل کنیم به هیدرانت. اینجوری کم میاد.مرتضی، بقیه آب پارچ را می‌نوشد. آنگاه در حالی که صدای خنده همکارش رامی شنود به " نقی صدفی" نگاه می‌کند.
- کوفتم کردی آقا نقی! داشتم آب می‌خوردم‌ها...-دیدم آقا مرتضی. ولی اینجوری که تو میخوردی، هیدرانت ام جواب نمی‌داد.- برم، بچه‌ها رو بفرستم، سراغ آب، با اجازه.
آتش‌سوزی عظیم مهار شده است. بیرون سالن نردبان ۳۲ متری و خودروی "برونتو" در حال کار دیده می‌شوند و معاون عملیات به نیرو‌های کمکی، دستور جمع آوری وسایل و تجهیزات را می‌دهد.مرتضی اصفهانی از ساختمان بیرون می‌آید و از فرمانده "رمضانزاده" کسب تکلیف می‌کند.
- نیرو‌های کمکی مرخص شدن، تجهیزات و لوله‌ها رو جمع کنین.
آتش‌نشانان خسته، اما خشنود، به آرامی لوله‌ها را جمع آوری می‌کنند و تجهیزات و وسایل را به خودرو‌ها برمی گردانند. دقایقی بعد، خودرو‌ها آماده بازگشت به ایستگاه شده‌اند و فرمانده رمضانزاده با افسر آماده خداحافظی می‌کند. تلاشگرانی که فرصت ناهار خوردن نداشته‌اند اینک خسته و بی رمق به لحظات بازگشت می‌اندیشند که داخل ایستگاه، پیش از هر کار دیگری باید خودرو‌ها را "آماده به حریق" کنند و با اطمینان از آماده به کار بودن آنها، برای صرف ناهار به سالن غذاخوری بروند. داخل سالن، آبگوشت مانده از ظهر، داخل کاسه‌ها ماسیده است و در ساعت چهار و نیم بعد از ظهر، بازآمدگان از عملیات مهار آتش، تازه باید، غذای خود را روی آتش بگذارند.مرتضی پیش از این روزه اش را افطار کرده است و حالا از فرط گرسنگی با چنان ولعی غذا می‌خورد که گویی از قحطی بازآمده است. همکارانش ضمن خوردن غذا با لبخند به او نگاه می‌کنند.
- آقا مرتضی! تو گلوت گیر نکنه.- خدایی، توی همه عمرم آبگوشت به این خوشمزگی نخوردم.
همچنان با اشتها می‌خورد و بدون آن که به دیگران نگاه کند به شوخی آن‌ها پاسخ می‌دهد. پیداست که سال‌های سال، خاطره این غذای استثنایی را از یاد نخواهد برد.
براساس خاطره مرتضی اشرفی کمک فرمانده ایستگاه یک 
انتهای پیام/

۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
جامعه-خبر-وکیل آنلاین
جامعه-خبر-وکیل آنلاین
آخرین اخبار گروه جامعه
جامعه-خبر-وکیل آنلاین
فرهنگی-جامعه-داخلی
فرهنگی-جامعه-داخلی
فرهنگی-جامعه-داخلی
جامعه-زندانیان