صفحه اصلی arrow  عقیدتی arrow عقیدتی arrow خدا شناسي فطري
خدا شناسي فطري ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده غلام سخي حليمي   
۱۹ اسفند ۱۳۸۸
پرسش:
 با توجه به اين که اعتقاد به خدا امر فطري است و انسان فطرتاً خدا جواست، چرا برخي از خدا غافل مي‏شوند؟ به عبارت ديگر، عوامل بي توجهي به معرفت فطري چيست؟
مقدمه 
الحاد و مادي گري سابقه طولاني در تاريخ بشر دارد و علي رغم اينکه اعتقاد به خدا وجود داشته، افراد و گروههاي ملحد و منکر خدا نيز يافت مي‏شده است. فطرت نخستين فرياد درون است که انسان را به سوي خداوند دعوت مي‏کند. در باره خداشناسي فطري علماء در علم کلام به طور مفصل کرده اند و در مجموع، دو نوع شناخت را مطرح کرده اند: شناخت حضوري؛ يعني انسان آنچنان آفريده شده است که در اعماق قلبش يک رابط‏‏ي وجودي با خدادارد و اگر به عمق قلب خود توجه کافي بنمايد اين رابطه را مي‏يابد. شناخت حصولي؛ منظور «اين است که انسان بدون اينکه نياز به تلاش داشته باشد براي اينکه مسأله خداشناسي را حل بکند، با همان عقل فطري و خدادادي که دارد به آساني پي به وجود خدا مي‏برد.» 
پس شناخت فطري، عبارت از ميل باطني انسان به خدا مي‏باشد و نيروي که از درون همواره انسان را به سوي معبود واقعي هدايت مي‏کند. با وجود اين ميل باطني، باز مي‏بينيم که در جامعه برخي افراد از خداوند غفلت مي‏کنند و علت اين بي توجهي و غفلت از خدا را مي‏توان از مطالعه آياتي که خدا شناسي فطري را مطرح مي‏کند، بدست آورد. قبل از اينکه به تفصيل جواب بپردازيم، لازم است در آغاز به طور فشرده حقيقت فطرت را بيان نماييم. 



حقيقت فطرت 
فطرت از ماده فَطَر، «واژه اي عربي و بمعناي نوع آفرينش است و اموري را مي‏توان فطري دانست که آفرينش که موجودي اقتضاي آنها را داشته باشد.» براين اساس مي‏توان گفت، فطرت به معناي حالت خاصي از شروع و آغاز و يک نوعي از آفرينش مي‏باشد. اموري را مي‏توان فطري دانست که داراي سه ويژگي اند:
1. در همة افراد يافت مي شود، هرچند کيفيت آن از نظر شدت و ضعف متفاوت است.
2. همواره ثابت است و نه اينکه در برهه از تاريخ اقتضايي و در برهه ديگر اقتضاي ديگري داشته باشد. چنانکه در قرآن مي‏فرمايد: «اين فطرتي است که خداوند انسان ها را برآن آفريده؛ دگرگوني در آفرينش الهي نيست.»  
3. امور فطري از آن حيث که فطري و مقتضاي آفرينش موجودي است، نياز به تعليم و تعلم ندارند، هرچند تقويت و يادآوري يا جهت دادن به آنها ممکن است نياز به آموزش و استدلال داشته باشد.  
منظور از خدا شناسي فطري انست که دل انسان با خدا آشناست و در ژرفاي روح وي مايه‏ي براي شناخت آگاهانه‏‏‏‏‏ي خدا وجود دارد که قابل رشد و شکوفاي است.  
 علامه طباطبايي در اين رابطه مي‏گويد: كلمه «فطرت» به معناي نوعي از خلقت است در جمله «فِطْرَتَ اللَّه» اشاره است به اينكه اين ديني كه گفتيم واجب است براي او اقامه وجه كني، همان ديني است كه خلقت بدان دعوت، و فطرت الهي به سويش هدايت مي‏كند، آن فطرتي كه تبديل پذير نيست. 
جواب
بعد از بيان حقيقت فطرت، به جواب از سؤال مي پردازيم و براساس آنچه از آيات و روايات استفاده مي‏شود، موارد ذيل را مي‏توان از علل بي توجهي به خدا شناسي فطري دانست:
1. نسيان و فراموشي: «وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُم» ‏ ومانند كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردند، پس خدا هم آنان را دچار خودفراموشي كرد، اينان همان فاسقان‏اند. 
از اين آيه و آيات ديگر استفاده مي‏شود که کافران و منافقان، پيشنة شناخت نسبت به خداوند داردند؛ اما درحال کفر و نفاق از خدا غافل شده اند و همين غفلت سبب بي اعتنايي يا انکار آنها گرديده است. روي اين جهت لازم است كه انسان همواره بياد خداي خود باشد و لحظه‏اي از ياد او غافل نشود، چون خداي سبحان غايت و هدف است، و انسان عاقل هدف را از ياد نمي‏برد، زيرا مي‏داند كه فراموش كردن هدف باعث از ياد بردن راه است. 
علامه طباطبايي در اين رابطه مي‏نويسد: روي اين حساب اگر كسي خداي خود را فراموش كند خود را هم فراموش كرده و در نتيجه براي روز واپسين خود زاد و توشه‏اي كه مايه زندگيش باشد نيندوخته است، و اين همان هلاكت است. 
2. توجه به اسباب مادي: «فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَي الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُون» ‏ پس هرگاه در كشتي سوار شوند، خدا را همي خوانند و دين را خالص براي او دانند، اما همين كه ايشان را نجات داده و به خشكي مي‏رساند باز هم شرك مي‏ورزند.
اين آيه با لحن خاصي مي‏گويد: قطع اميد از ساير علل و اسباب، موجب مي‏شود تا انسان متوجه مبدأ آفرينش گردد و معرفت فطري که در عمق جانش نهفته است بيدار شود. لذا از اين آيه استفاده مي‏شود که توجه به ماديات و آنچه که اطراف انسان را احاطه کرده و آدمي را به خود مشغول داشته است، عامل عمده‏ي غفلت از معرفت فطري انسان به خداوند است. بنابراين زندگي اين دنيا و توجه به ماديات، لهو و لعبي بيش نيست که انسانها را از معرفت حقيقي دور مي‏سازد. « اين زندگي دنيا نيست، مگر هوسي و بازيي.»  
تفسير هدايت در ذيل اين آيه(65 عنکبوت) مي‏نويسد: اين آيه حالات نفسي انسان را در بعضي از ايستارهاي حياتي نشان مي‏دهد، در هنگامي كه به خداي سبحان نياز مند، به حاكميت و سروري او اعتراف مي‏كند، ولي به محض آن كه احساس بي نيازي کرد، به عقب باز مي‏گردد و به خدا كفر مي‏ورزد و براي او شريك قائل مي‏شود، در قدرت و سلطه او ترديد مي‏كند.  
  پس اين آيه از يک طرف، فطرت يكتا پرستي را به ثبوت مي‏رساند و از طرف ديگر، به عوامل که موجب رفتار مشركان بر خلاف فطرت مي‏شود اشاره مي‏كند و آن را عبارت از سرگرم شدن انسان به زندگي دنيوي مي‏داند. 
قرآن در اين باره مي‏فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ » آنها كه ايمان به ملاقات ما(و روز رستاخيز)ندارند و به زندگي دنيا خشنود شدند و برآن تكيه كردند و آنها از آيات ما غافلند.
3. رفاه و راحت طلبي: «قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» بگو آيا هيچ فكر كرده‏ايد اگر عذاب پروردگار به سراغ شما آيد يا رستاخيز بر پا شود آيا غير خدا را مي‏خوانيد، اگر راست مي‏گوئيد؟
در اين آيه به يك دليل وجداني و فطري براي اثبات وجود خدا اشاره شده و آن عبارت است از اينکه هر انساني در فطرت خود اين احساس را دارد كه به هنگام روبرو شدن با يك خطر ناگهاني، همچون قيامت يا زمان مرگ، بيدار مي‏گردد و به سوي پناهگاهي روي مي‏آورد كه مي‏تواند او را از اين خطر نجات دهد و آن پناهگاه همان خداست. اما وقتي از اين مشکلات رهايي پيدا کرد و به رفاه وآسايش رسيد، باز خالق هستي را فراموش مي‏کند. از اين رومي‏توان گفت که رفاه، آسايش و برخورداري از لذايذ دنيوي زمينه فراموشي از خدا شناسي فطري را فراهم مي‏آورد. 
زيرا «هنگامي كه افراد كم ظرفيت‏خود را در ناز و نعمت ديدند،گويي مست مي‏شوند ومستي آنها را در«غفلت‏»از واقعيت‏هايي كه اطراف او را گرفته است، فرو مي‏برد و اين‏بي‏خبري و غفلت همچنان ادامه مي‏يابد تا سر انجام سيلي اجل در صورت او نواخته شود و بيدارش كند.»  
پس يکي از علل گرايش به بي ديني و الحاد ممکن است انگيزه هاي باشد که در فردي وجوداشته باشد و هرچند خودش از تأثير آن آگاه نباشد. مهمترين آنها راحت طلبي و آسايش و ميل به بندوباري و نداشتن مسؤليت است.  
امام سجاد(ع) نيز فرموده‏اند: «سنگدلي حاصل ازشكم‏پرستي و پرخوري و مستي سيري و غرورحاكميت، از اموري است كه انسان را از عمل باز مي‏دارد و ياد خدا را به فراموشي مي‏سپرد و او را از نزديك شدن اجل، غافل مي‏كند تا آنجاكه گويي گرفتار حب دنيا، مست‏شراب است.‏»  
4. دوستي با شيطان: «وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً» و آنها را گمراه مي‏كنم و به آرزوها سرگرم مي‏سازم و به آنها دستور مي‏دهم كه گوش چهارپايان را بشكافند و آفرينش خدايي را تغيير دهند، و آنها كه شيطان را به جاي خدا ولي خود برگزينند زيان آشكاري كرده‏اند.
علامه طباطبايي مي‏گويد: منظور از تغيير در آفرينش خدا، خروج از حکم فطرت و خداشناسي فطري است و اين در سايه دوستي با شيطان پديد مي‏آيد. اگر کسي با شيطان قرار دوستي گذاشت و اين محبت، ارتباط او را با خدا قطع کرده و به انکار خدا منجر خواهد شد. جمله«وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ» در آيه، اشاره به آن است كه خداوند در نهاد اولي انسان توحيد و يكتاپرستي و خوي پسنديده را قرار داده است، ولي وسوسه‏هاي شيطاني و هوي و هوسها انسان را از اين مسير صحيح منحرف مي‏سازد و به بيراهه مي‏كشاند. 
شيطان از راههاي مختلف بر انسان نفوذ نموده و او را فريب مي‏دهد که به چند نمونه اشاره مي‏شود: 
الف ـ وعده: «الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ، وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ» شيطان به شما وعده تنگدستي مي‏دهد، و به بدكاري وا مي‏دارد‏.
ب ـ وسوسه: «الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاس‏.» آن كه در سينه‏هاي مردم وسوسه مي‏كند.
ج ـ وحي: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلي‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً.‏» و همچنين قرار داديم براي هر پيغمبري دشمني را از شياطين و منحرفين از إنس و جن كه وحي مي‏كند بعضي از آنها بعضي را سخنان آراسته باطل، از جهت فريب دادن آنها.
د ـ امر: «وَ لَآمُرَنَّهُمْ، فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ» وادارشان مي‏كنم، تا به عنوان تحريم گوشت حيوانات حلال گوشت گوش آنها را بشكافند.
اينگونه خطورها كه به دل وارد مي‏شود از ناحيه‏ي شيطان است و بدين طريق شيطان مي خواهد همه‏ي انسانهارا گمراه کند، چنانکه در قرآن مي‏فرمايد: « قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِين‏؛ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِين‏» به عزتت سوگند كه همه انسان ها را گمراه مي‏كنم، مگر بندگان مخلصت را كه عده كمي از انسان ها يند.
پس شيطان سعي مي‏کند که انسانها را با سرگرم نمودن به امور لعب و بيهوده گمراه نمايد. علامه طباطبايي در اين باره مي نويسد: «خطورهاي شيطاني همواره ملازم با تنگي سينه و بخل نفس است و آدمي را به پيروي هواي نفس مي‏خواند، و از فقر مي‏ترساند، و به فحشا امر مي‏كند، كه همه اينها بالأخره به ملاكهايي بر مي‏گردد، كه مطابق با كتاب و سنت خدا و پيامبرش نيست، و با فطرت خود آدمي نيز مخالف است.» 
5. آرزوهاي دراز: يكي ديگر از عوامل‏«غفلت‏»آرزوهاي دراز و دست نيافتني است، زيرا اين آرزوها تمام فكرانسان را مشغول ساخته و از ساير امور غافل مي‏سازد. اميرمؤمنان علي (ع) در خطبه‏معروف به ديباج مي‏فرمايند: «واعلموا عباد الله ان الامل يذهب العقل و يكذب الوعد ويحث علي الغفلة و يورث الحسرة» بدانيد اي بندگان خدا آرزوهاي دراز، عقل انسان رامي‏برد و وعده قيامت را دروغ مي‏شمارد و انسان را بر غفلت ترغيب مي‏كند و سرانجام، حسرت به بار مي‏آورد.  
نتيجه: از آنچه بيان گرديد روشن شد که انسان براساس فطرت اوليه، خدا جوآفريده شده، ولي گاهي اين فطرت پاک الهي در اثر وسوسه هاي شيطاني، خود خواهي، پيروي از هواي نفس و جهل و ناداني؛ به فراموشي سپرده مي‏شود و انسان از خدا غافل شده و برخلاف مقتضاي فطرت خود گام بر مي‏دارد. البته اين به معناي انکار خدا شناسي فطري در انسان نيست، زيرا چه بسا فطرت اولية انسان در اثر عوامل بيروني؛ خطا و اشتباه تضعيف مي‏گردد و در نتيجه از ياد خدا غافل مي‏شود.  




یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۲-۱۳ ۱۵:۴۸:۱۷


انجمن علمی فرهنگی میزان